تبلیغات
زندگی من - :\
 
زندگی من
روزی برای بعضی آدم ها تنها یک خاطره خواهیم بود… تلاش کنیم که خاطره ای خوش باشیم!
یکشنبه 25 آبان 1393 :: فرشته
سلاااااااااااااااااااااااااااام

یک سلام بلند بالا

خوبید؟؟؟

منم خوبم...البته اگه از فین فین و فون فون و یک کوچولو تب و این چیزهای عادی و روزمره فاکتور بگیریم(الان یک ماسک زدم به چه بزرگی رو صورتم)

ولی هیچ کدوم اینا مهم نیست چون من حس می کنم که خوووووبم

البته ناگفته نماند که خبر فوت مرتضی پاشایی دیروز خیلی ناراحت و شوکم کرد...خدایش بیامرزد...خداوند به روحش آرامش و به خانوادش به خصوص مادرش صبر عطا کنه داغ عزیز خیلی سخته...خدا برای هیچ کسی نخواد...

و بعد از اون هم ازتون بخوام برای یکی از فامیل های دورمون که الان توی آی سی یو بستریه و حال خوبی نداره دعا کنین...من این شخصو شاید یکی دوبار بیشتر ندیده بودم...ولی از وقتی شنیدم که در اثر برق گرفتگی دچار ضایعه شده و الان هم توی کماست بدجور فکرم درگیرشه...به خصوص بعد از امروز که رفتم آی سی یو دیدمشسی و چند سال بیشتر نداره...براش دها کنید لطفا


این از قسمت ابتدایی پست

اما بگم از این مدت که نبودم....

مامانی عزیزمو به دست خودم سپردم به تیغ جراحی یکی از اساتیدم...

مامانم جراحی گوش داشتن حدود 2-3 هفته پیش

نمی دونید چقدر سخت بود...مامان من تا حالا عمل جراحی رو تجربه نکرده بود...روز عمل من پیشش بیمارستان بودم...ترافیک اتاق عمل زیاد بود و عمل مامان من کشید به 8:30 شب...مامانو ساعت 8.5 بردن اتاق عمل منم تا پشت در اتاق عمل باهاش رفتم و بغلش کردم و فرستادمش تو....همین که مامان رفت تو، زدم زیر گریه....الان که فکر میکنم نمی دونم چرا گریه میکردم ولی اون لجظه واقعا نمی تونستم جلوی اشکمو بگیرم...تمام مسیر اتاق عمل به بخشو گریه بی صدا کردم...بعد رفتم نشستم توی اتاق که دکتر مامانم اومدن برای ویزیت تخت کناری...همین که منو دید که چشمام اشکیه اومد پیشم گفت چرا گریه می کنی؟؟؟نگران نباش

اصن میخوای بیای خودت توی اتاق عمل پیش مامانت باشی(جالا بیمارستان خصوصی بود و من نمی تونستم برماااا) منم تو اوج بغض گفتم نه اجازه نمی دن..دکتر گفت الان دیگه شبه اتاق عمل خلوته تو أم که دانشجویی من میگم اجازه بدن بیا لباس بپوش بیا سر عمل...ولی من قبول نکردم...گفتم استاد من نمی تونم بایستم عمل مامان خودمو ببینم...و دوباره زدم زیر گریه....حالا گریه نکن کی گریه کن!!!

به طور کل من آدم مجکمیم ولی به هر صورت هر کسی یک جاهایی نیاز به تخلیه داره...

نمی دونم شاید اگه دانشجوی پزشکی نبودم و باخیلی از خطرات و عوارض عمل و کلا بیهوشی آشنا نبودم اینقدر سخت نبود....

این از عمل جراحی که خدا رو شکر خیلی خوب بود و مامان فرداظهرش مرخص شدن و اومدن منزل و دوران خانه داری و بچه داری بنده از همون لحظه استارت خورد

اما براتون بگم از خانه داری....

آقا اگه یک صدم درصد قبل از این قصد ازدواج داشتم الان دیگه دوووود شد رفت هواااا...یا اینکه موقع ازدواج شرط میکنم که من کار کنم طرف خانه داری... وگرنه اصن من آدم این طور زندگی کردن فور لانگ تایم نیستم

افتضاح ترین قسمتش همون قسمت امروز ناهار چی درست کنم بود!!!!وای خدا...کم میاوردم دیگه...حالا خوبیش این بود که تاسوعا و عاشورا هم اون وسط بود و غذای نذری که من یکم به خودم استراحت بدم

خلاصه که بسکه ظرف شستم و جارو و پارو کردم و حرص دو طفل عزیز خانواده(دو برادر گرامی را میگم)خوردم پیر شدم رفت

مدیونین فک کنین داداش هام یک نخود کمک من کرده باشن...اصن دست به سیاه و سفید نزدن!!!!

بی خیال

بالاخره گذشت و کم کم مامانم خودش زمام  امور  را به دست گرفت...الان میفهمم چقدر مامانی گلم خسته میشه و صداش در نمیاد...الان خیلی خیلی بیشتر از قبل قدر زحمت هاشو میدونم

دیگه چی بگم؟؟؟

آهان راستی بنده در کسوت دانشجو هم این ماه در خدمت بخش دل انگیز رادیولوژی بودیم که به صورت هتلینگ طی شد و امروز روز آخرش بود...من به تمام معنا هیچییییییی درس نخوندم...و پنجشنبه هم امتحان دارم ولی خوب آسونه و حجمش هم کمه

دیگه اینکه باید تا یک ماه دیگه کارای پروپوزال پایان نامه را تموم کنم...ولی فقط یک مقاله خواندم...که خوب خسته نباشم واقعا...من نمی دونم چرا وقتی آدم میشینه سر خواندن و ترجمه مقاله ها برای پایان نامه چرا همون موقع اینقدر همه چیز جذاب میشه....مثلا یهو آدم به سرش میزنه وسط قسمت حساس پیپر بیاد پست بذاره و این همه هم حرف بزنه

برم که این مقاله داره اسم منو فریاد میزنه....(با لحن آهنگ جاده گوگوش بخونید...)







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 16 شهریور 1396 06:09 ق.ظ
An outstanding share! I have just forwarded this onto a co-worker who had been doing a little homework on this.
And he in fact bought me breakfast simply because I discovered it for him...
lol. So allow me to reword this.... Thank YOU
for the meal!! But yeah, thanks for spending some time to discuss this subject here on your site.
جمعه 30 آبان 1393 09:44 ب.ظ
سعی کن چک لیست برا کارات داشته باشی. و بدونیکجای کاری چقدرو انجام دادی چقدر موندههه
فرشته خیلی اوضاعم بهم ریخته...دلم میخواد همه کارامو بذارم جلوروم و زار زارگریه کنم:-\
چهارشنبه 28 آبان 1393 06:44 ب.ظ
سلام هییییی..باشه حتمااا

اخی چرا عمل گوش؟ اخی واقعا سختههههههههه..
هیییییییی میفهمم واقعا خانه داری خیلی سختههههههههههههه.مقاله نوشتن نیز
فرشته سلام...مرسی:*
عمل ترمیم پرده گوش
خیلیییییی....مقاله رو که نگو...سوری دقیقا یاد لحظات پایان نامه تو میوفتم که توی وبلاگت مینوشتی:)
یکشنبه 25 آبان 1393 03:08 ب.ظ
سلام دوست عزیز ! مرتضی پاشایی نازنینی بود که از بین ما رفت ، آهنگ های اون برای همیشه در آرشیو خاطرات ماست ، برای عضویت در وبلاگ طرفداران مرتضی پاشایی یه سری به ما بزن.

تو هم عضو شو
فقط با یه تبادل لینک ساده

__000000___00000
_00000000?0000000
_0000000000000000
__00000000000000
____00000000000
_______00000
_________0
________*__000000___00000
_______*__00000000?0000000
______*___0000000000000000
______*____00000000000000
_______*_____00000000000
________*_______00000
_________?________0
_000000___00000___*
00000000?0000000___*
0000000000000000____*
_00000000000000_____*
___00000000000_____*
______00000_______*
________0________*
________*__000000___00000
_______*__00000000?0000000
______*___0000000000000000
______*____00000000000000
______*______00000000000
_______*________00000
________*_________0
_________*________*
_________*_______*
__________*______*
___________*____*
____________*___*
_____________*__*
______________**

فرشته :)
یکشنبه 25 آبان 1393 01:32 ب.ظ
همیشه می خواستم با وبلاگ هایی مثل وبلاگ تو تبادل لینک کنم تا وبلاگ هامون پیشرفت کنه. موافقی عزیزم؟
فرشته :/
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




سلام
اینجایی که میبینید قبلا خالی بود...یعنی وبلاگ من هیچ توضیحی نداشت...
چون به نظرم برای کسی که میاد وب من هیچ توضیحی بهتر از این نیست که خودش مطالب را بخونه و با من و وبم آشنا بشه
الان هم که تصمیم گرفتم این قسمت چند خطی بنویسم فقط به این دلیله که بدونید من اینجا از زندگیم مینویسم...زندگی من هم مثل همه شما گاهی روزمره و عادی است جوری که فکر میکنی روزها از روی هم کپی پیست شدن و برعکس گاهی پر از هیجان...پر از استرس پر از فشار...
پس لطفا انتظار نداشته باشید که همه پست ها هیجان انگیز وجالب باشه...گاهی دلم میخواد از روزمره ترین اتفاقات زندگیم بنویسم...
و در اخر ممنون از اینکه لطف دارید و بهم سر میزنید;)

مدیر وبلاگ : فرشته
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :