تبلیغات
زندگی من - 19مرداد
 
زندگی من
روزی برای بعضی آدم ها تنها یک خاطره خواهیم بود… تلاش کنیم که خاطره ای خوش باشیم!
یکشنبه 19 مرداد 1393 :: فرشته
داشتم آرشیو سال قبلمو میخوندم دیدم اکثرا روزنویسه...همه با تاریخ...خیلی خاطرات دوباره برام زنده شد!!!

هوس کردم یک پست روزنگاری بنویسم.. 

امروز دقیقا از صبح شال و کلاه کردم و رفتم بیمارستان....حالا بماند که هنوزم که هنوزه بعد ازحدود15_16سال تحصیل من هنوز عادت نکردم که 7صبح راهی مکتب بشم:-)

توی بیمارستان روپوش پوشیده عازم بخش دل انگیز پوست شدیم....که دایه مهربان تر ازمادر(از القاب یکی از رزیدنتهای عزیزتر ازجان است که توسط فرشته بانو به این لقب ومقام نائل شده:دی)را دم ورودی مورد نظردیدیم...به رسم ادب سلام عرض کردیم خدمتشون و پاسخی به همراه چشم غره ای جانانه دریافت کردیم!!!(حالا همش8:20دقیقه بود...تازه ما روپوش پوشیده...ایشون خودشون بالباس بیرون،میخواست بره پاویون....)

خلاصه عنهو طفلانی کتک خورده...قیداستفاده از آسانسور را زدیم و پله نوردی را آغاز نمودیم!!!!

با مشقت فراوان بالاخره به بخش مورد نظر رسیدیم...که دیدیم بابا اینا که همون مریضای دیروزین...مریض جدید نداریم!!!

بعد هم بایکی از رزیدنتها شروع کردیم مریضا رو دیدن و این رزیدنت گفت فقط در حدسیربیماری بدونین!!!بقیش برای شما مهم نیس...
بااین وجود من خودم محض کنجکاوی خودم پلن و درمان ها و داروها رو هم یک نگاه میکردم.

آرامش برقرار بود که دایه اومد...ماهم عین سربازای پادگان به خط شدیم...و از اونجاییکه ایشون مریضهای خودش را که میبینه میره مریضهای بقیه را هم میبینه...ما دوباره عین جوجه اردک پشت سرشون راه افتادیم همه مریضها رو دیدیم

یعنی به تمام معنا دیووانه شدیم....یکسوالایی میپرسید...ازشرح حال مریض ...داروهای مریض....دوز داروها....منیج بیماریهای تخصصی پوست...بعضی موارد نادر...که به قول خودش تو کتاب ما نیست!!!

یکجایی من گفتم خانم دکترمانیازی نیست دوز دارو حفظ باشیم(واقعا هم نیاز نیست،خیلی ازپزشکا داروهای معمولم از روی هندبوک یا نرم افزارهای مخصوص تجویز میکنن )که ایشون پاسخ دادن خانم دکتر شماخیلی هاتون توی اینترنی پوست نمیاین باید اینارو بدونین!!!

من 
دوستام 
اینترنا
پیش خودم گفتم میخوای مبحثا رزیدنتیم بپرس...آخه یک موقع رزیدنت پوست نشدیم!!!!

خلاصه بعد کلی بحث و کلاس بالاخره اجازه مرخصی دادن و ما رهسپارمنزل شدیم!


با قلبی مالامال از عشق پووووست

پ ن 1:قبلن پوستو برا رزیدنتی دوست داشتم ولی الان اصلا خوشم نمیاد...نه برا رفتار رزیدنتش
بلکه بیماریهای پوستی که بستری میشن خیلی وحشتناکن...و درمانهای قشنگی ندارن... کلا رسالت پوست،بین زیبایی گم شده

پ ن2:در کمتر ازیک هفته اخیر6تا دندون ترمیم کردم...یعنی به صورت فجرده رفتم دندونپزشکی...که سهم امروز هم2تا بود...هنوزجای آمپول بی حسیش درد میکنه

پ ن3:یادم رفت چی میخواستم بگم...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 31 مرداد 1393 10:40 ب.ظ
سلام گلی خوبی؟ روزت مبارک قشنگم
فرشته سلام عزیزم، ممنون
وای مرسی سوری جون:)))
سوپرایز شدم...
جمعه 31 مرداد 1393 12:46 ق.ظ
خدارو شکر که به سلامتی میگذره..
اره بابا بد جور توی ترک اجباری بودم...الان نه زیاد روزی 3 4 ساعت..بقیشو میشینم فیلم میبینم...اره والا باید خوبه خوب بخونیم وگرنه دیگه هیچی...
فرشته ممنون:)
کلا چشماتون استراحت ندارن..نه؟؟؟!!!
از اول ترم بخونین که شب امتحان اذیت نشین:))))
سه شنبه 28 مرداد 1393 11:22 ب.ظ
سلامون علیک خدمت خانوم دکتر.خوبین که ایشااله؟چه خبرا؟خوش میگذره؟بخش روانو تموم کردین دیگه...
پوست باید خوب باشه دیگه؟
منم خان.م دکتر اصن چند وقت نت نداشتم اصن نتا کلا خراب بود...ولی الان تا نتم درست شد اومدم...منم فقط میشینم فیلم میبینم اصن هیچ کار مفیدی انجام نمیدم...ای بابا با باید یه ماه دیگه بریم یونی اونم ترم چهار اوه اوه سخترین ترم توی دوران پزشکی...خدا بخیر کنه والا....
فرشته سلام علیکم و رحمه ا... و برکاتــــــــــه
خدا رو شکر:)
خوش که نمی گذره...ولی به هر شکلی می گذره!
بخش روان تموم شد....بعدشم چشم تموم شد....الان هم پوست تموم شده...و دوشنبه امتحان دارم:)))
پس یک چند وقتی توی ترک بودین...حالا که برگشتین میزان مصرفتون چقده(چند ساعت توی نتین؟؟؟)
خوش به حالتون...قدر این تعطیلات. بدونین...که یک روزی مث ما هر روز باید برید بیمارستان...توی این گرما الاف بشین و برگردین!!!!
ترم چهار ما هم مزخرف بود...کلا علوم پایه دوران مزخرفیه...
خدا به خیر میکنه...فقط شما بخونین که توی این به خیر گذشتن داغووون نشین:)
جمعه 24 مرداد 1393 01:20 ب.ظ
از پوست گفتی کلا رفت رو اعصابم منم پوست حساسی دارم به بعضی چیزا دست میزنم دستم درب وداغون میشه وجوشای ریز دو سال قبل به خاک مزرعه ی خاصی دست زدم دستم جوش ریز زد رو انگشتش خارش گرفت رفتم دکتر دکتر داروی اشتباهی داد کل دستم داغون شد رفت رفتیم دکتر دیگه وسه اینکه بتروسنتمون که بیشتر در انتخاب پزشک تجدید نظر کنیم گفت امکان داشت باعث بشه دستشو قطع کنیمرضای یک دست
فرشته اصن پوست خیلی نچسبه....
وای خدای من...باید مراقب باشین...وقتی میخواین باخاک و گرد وغبارکارکنین دستکش بپوشین
خدانکنه...خداروشکربه خیرگذشته
پنجشنبه 23 مرداد 1393 10:40 ق.ظ
سلام.من همون خواننده خاموشم:-)
خوب هستین؟
میشه در مورد درس خوندن تو اکسترنی بگید؟اینکه از رو چه منبعی بخونیم بهتره؟اصن چیکار کنیم و چجوری درس بخونیم که بعدا پشیمون نشیم؟
فرشته سلام،خوش اومدین:-)
مرسی
اگه بتونین حداقل مباحث شایعو رفرنس بخونین خیلی خوبه...اگه نه کتابای خلاصه توی بازارو بخونین و هرمبحثی که متوجه نمیشینو برین از روی کتاب بخونین!که اونم برای هربخشی یک کتاب بهتره..که از سال بالاییهاتون یک نفرکه مدل درسخوندنش مث خودتونه را پیداکنین و ازش راهنمایی بگیرین
سه شنبه 21 مرداد 1393 02:36 ب.ظ
سلام منم بخش پوستو دوست ندارم
فرشته سلام...منم:-\
دوشنبه 20 مرداد 1393 10:48 ب.ظ
سلام منم همیشه فک می کردم پوست راحت تره. از لحاظ کاری... کلا تمام گرایشا برام ترسناکن
فرشته پوست راحت نیست...ولی به اون قشنگیی که از دور به نظرمیرسه نیست!

:-)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




سلام
اینجایی که میبینید قبلا خالی بود...یعنی وبلاگ من هیچ توضیحی نداشت...
چون به نظرم برای کسی که میاد وب من هیچ توضیحی بهتر از این نیست که خودش مطالب را بخونه و با من و وبم آشنا بشه
الان هم که تصمیم گرفتم این قسمت چند خطی بنویسم فقط به این دلیله که بدونید من اینجا از زندگیم مینویسم...زندگی من هم مثل همه شما گاهی روزمره و عادی است جوری که فکر میکنی روزها از روی هم کپی پیست شدن و برعکس گاهی پر از هیجان...پر از استرس پر از فشار...
پس لطفا انتظار نداشته باشید که همه پست ها هیجان انگیز وجالب باشه...گاهی دلم میخواد از روزمره ترین اتفاقات زندگیم بنویسم...
و در اخر ممنون از اینکه لطف دارید و بهم سر میزنید;)

مدیر وبلاگ : فرشته
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :