تبلیغات
زندگی من - همه چی آرومه:)
 
زندگی من
روزی برای بعضی آدم ها تنها یک خاطره خواهیم بود… تلاش کنیم که خاطره ای خوش باشیم!
جمعه 22 فروردین 1393 :: فرشته
سلاااااااام برشما

حالتون چطوره؟

خوبین؟؟؟

منم که عالی...

بیست:)

همه چی آرومه...من چقدر خوشبختم:)

خدا رو شکر در هفته اخیر یک قضیه ای به خیر گذشت... منم به شکرانه همین به خیر گذشتن به خودم کادو دادم...دو جفت کفش خریدم:)

یک مغازه بود قیمت هاش خوب بود و همین منو تشویق کرد که دو جفت کفش بخرم...حالا چقدر؟ بماند...راستی عکس هاشو توی ادامه مطلب گذاشتم + عکس مانتوی عیدم:)

به نظر خودم که خوشگلن...دیگه شما هم اگه به نظرتون زشت بود به روی خودتون نیارید

اما براتون بگم از درس ودانشگاه و زندگانی...

اولین هفته بعد از تعطیلات نوروز هم به هر بدبختی بود گذشت...رفتیم بیمارستان جدید آقا همین که وارد بخش شدیم دیدیم که بـــعـــلـــه!!!!همون استادی که قبل از عید باهاشون داشتیم...الان مجدد در خدمتشون هستیم...یعنی اصلا حس میکنم ناف من یکیو با راند های این استاد بریدن....از 5 راند اطفالی که تا حالا داشتم 3 تاش با این استاد بوده...فک کن:)

استاد بدی نیستا...خیلیم منو دوست داره...یعنی اصن حرف من گواهه براش...ولی خوب آدم کلافه میشه دیگه...البته یک ویژگی خیلی بدی که داره اینه که راندهاش وحشتناک طولانیه...یعنی ما 2 تا مریضو توی 3 ساعت حتی راند میکنیم...بسکه سر ِ پا می ایستیم تا آخر ماه واریس نگیریم خیلی خوبه


همین استاد عزیز قبل عید مودب بود اما الان بعد عیدی در راستای حول حالنا و این صحبت ها خیلی بی ادب شده...یک کلمه هایی استفاده میکنه اصن آدم روش نمی شه به زبون بیاره...والا....آخه چقدر تحول:(

بیخیال استاد...

دیروز یک اتفاقی افتاد...مسخره

یکی از آقایون همگروهی که مثلاخیلی مذهبیه و اصن به دخترا نگاه نمیکنه و...اومد در مورد نمرات با من صحبت کنه...منم که عادت دیرینه دارم که با هر کسی که صحبت میکنم مستقیم بهش نگاه کنم و ترجیحا به چشماش!...حالا پوزیشن ما این جوری بود که اون کنار دیوار راهرو بیمارستان ایستاده بود و من وسط راهرو دقیقا روبروش...بعد از چند دقیقه من دیدم این آقای همکلاسی چرخید و اومد وسط راهرو ایستاد منم چرخیدم به سمتش و ادامه صحبت...چند دقیقه گذشت که دیدم دوباره چرخید رفت کنار دیوار راهرو ایستاد یعنی طی صحبت با من یک حرکت نیم دایره ای انجام داد از این سمت راهرو به اون یکی سمت راهرو و من که وسط راهرو ایستاده بودم دقیقا یک نیم دور در جا چرخیده بودم....یک لحظه متوجه شدم یعنی چی این اقا اینقدر حرکت میکنه؟؟؟!!!تازه دوزاری شریف بنده افتاد که این از نگاه های من کلافه شده این قدر جا عوض میکنه....یعنی در اون لحظه در حد انتفاضه مقاومت کردم که منفجر نشم از خنده...خیلی ملو رفتم کنار دیوار ایستادم و چشمامو تا پایان مکالمه به زمین دوختم...والــــا...دوره و زمونه برعکس شده:))))) دوره جوونی ما دخترا از نگاه پسرا کلافه میشدن...:)))))

فعلا چیز دیگه ای یادم نمیاد...

ببخشید اگه بد شد...پست نوشتنم یادم رفته:)


بعدا نوشت:هورا...فولاد اول شد....بسیار خشنودیم که تیم های تهرانی قهرمان نشدن:)))

سپاهانمون هم که نتونست سهمیه بگیره...یعنی حیف پول که بدن به این هادی عقیلی...اشکال نداره امسال خوب نبودن ولیاقت سهمیه را نداشتن

ذوب آهن هم نیوفتاد...حتی پلی آف هم نرفت:)))










این یک جفتش...دیدم همچین یکم مناسب محیط های رسمی نیست دیگه اینکه مجبور شدم یک جفت کفش سرسنگینم بخرم:)))

مدیونید اگه فک کنین من با این کفش ها بیمارستان میرم:)))




اینم از کفش های کمی تا قسمتی سرسنگین...خیلی دوستشون ندارم:)))



اینم از عکس مانتو...دیگه عکس چهره مبارکو کات کردم:)))





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1393 11:51 ب.ظ
فعلا هستم در خدمت شما
کی؟ کجا؟
فرشته بله...
چی کی و کجا؟
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1393 07:17 ب.ظ
تو قرار بود عکستو نشونم بدیا. یادت نیییییست؟؟؟؟
فرشته بله یادمه خانوم
شما تشریف داشتین اصلا؟؟؟
یکشنبه 31 فروردین 1393 11:34 ب.ظ
سلام خانوم دکتر
به ما تعلق میگیره رمز؟
فرشته سلام عزیزم...به کسی رمز ندادم
پست مخاطب خاص نداره...خاطره یک روزیه که میخواستم اینجا ثبت بشه...برا همین رمزدارش کردم
جمعه 29 فروردین 1393 06:41 ب.ظ
سلام خوبی فرشته عیدتم مبارک وای مانتوی خیلی خوشگله کفش ها هم خوبن من خجالت میکشم تو صحبت با یه پسر تو چشماش نگاه کنم بیشتر به صورتش نگاه میکنم
فرشته سلاااااااام هانیه جان،کجایی دختر؟؟؟
عید شماهم مبارک:*
من والا خیلی آدم خجالتیی نیستم...اصلا هم متوجه نیستم که دارم به چشمای طرف مقابلم نگاه میکنم!!!!
جمعه 29 فروردین 1393 12:23 ق.ظ
سلامممممم

چه خوب که همه چی آرومه، دلم یه دونه از همین پستای شاد و شنگول میخواست!

از مانتوئه خیلی خوشمان آمد، مبارک باشه، ایشالا همیشه در شادی ها پوشیده بشه، کفش آبیه با بند سورمه ای باحال تره، مشکیه هم خوبه، اما من کلا با تیپ اسپرت حال نمیکنم !
فرشته سلاممم عزیزم
قابل شما رو نداره:))
مرسی:*خودم هم فک میکنم با سورمه ای بازم بهتره
من اصلا تیپ غیر اسپرت سختمه:)))
پنجشنبه 28 فروردین 1393 12:12 ق.ظ
آره خیلی قشنگن...بلههههههه دقیقا انیشتن......نهههه من کجا دیر سر میزنم خب بعضی وقتا نت خیلی بده...از این به بعد بیشتر میام....
چشم خدا کنه ادامه پیدا کنه.....
فرشته مرسییییی:)))
دیر به دیر سرمیزنین دیگه:)
آفرین
ایشالا ادامه پیدا میکنه...
چهارشنبه 27 فروردین 1393 11:20 ب.ظ
سلام فرشته
خوب می بینم که پسرها رو کلافه میکنی!!!اتفاقا منم اخلاق پسر همکلاسیتو دارم.منتها وقتی یک آقایی باهام حرف بزنه و بهم مستقیم نگاه کنه به جای جابجا شدن سرم میندازم پایین و بهش نگاه نمی کنم.
فولاد هم که دمش گرم
و اما کفش ها که این کفش آبیه البته جلف تر از اون کفش صورتیه نیست که باهاش تمام عالم را طی طریق کردی و ککتم نگزید!!!فکر کنم تو هم در راستای حول حولنا کمی به سمت سرسنگینی سوق پیدا کردی و ما به فال نیک می گیریم!
مانتوت رو هم با چهره کات نشده جیگرت دیدم و پسندیدم و مبارکت باشه خواهر خیرشو ببینی...
ولی من با این اطفال چیکار کنم فرشته؟!
فرشته سلام عزیزم...چه عجب چشم ما به جمال شما روشن شد...
تو که میدونی من عادتمه...اصن فکرشم نمی کردم کسی در این حد معذب بشه!!!
کفشام چه این آبیا چه صورتیا هیچم جلف نیست خیلیم نازو خوشکلن...بده ادم روحیه شاد و کودکانه داشته باشه...من فک کنم پیرم بشم درست نشم:))))ولی هنوز کفش آبیامو تو بیمارستان نپوشیدم:)
مرسی
آقا این اطفالم میگذره...زهرا تو چرا اینقدر استرس داری اطفال سخت هست و زیاد ولی امتحان خوبی داره...باورکن...از چندین روز پیش تا 8 اردیبهشت زندگیو به خودت حروم کردی که چی؟؟؟!!!!
چهارشنبه 27 فروردین 1393 06:35 ب.ظ
سلام فرشته جون.
چقدر این کفشا بانمک و خوشکلن!
اگر از تهران خریده بودی، حتما ازت آدرس می گرفتم. البته برای خودم هم نمیخوام. برای یکی از دوستانم میخوام. مطمئنم خیلی از این طرح ها دوس داره...
مانتو هم عالی.
خودتون هم عالی.
چهره ت رو هم ندیدم. اما حدس می زنم که اونم عالی
فرشته سلام عزیزم
چشمات قشنگ میبینه:)
میخوای بخرم برات بفرستم عزیز:)
مرسی لطف داری:*
چهارشنبه 27 فروردین 1393 12:46 ب.ظ
نه بابا اینجوری نیستم دیگه این همکلاسی شما دیگه واقعا خیلی سخت گیر بوده.نه ما هم هیچوقت درست نخواهیم شد اونم توی خوابگاه.کفشای ابیتون خیلی دخترونس ولی بازم قشنگه....راس میگید ها اگه این دقت در درس بود الان انیشتن بودم....ولی نیست متاسفانه.....
ااااا زدن نداره ما چهارشنبه و پنج شنبه تعطیل هستیم البته روزای دیگم زودتر از 2 نمیخوابیم...عادته دیگه ....جدا میشه با دوتا بند متفاوت پوشید؟؟؟؟واقعا عجیبه ها...دیدنی میشه هااا!!!!
ما در کل همیشه توی نتیم
راستی خانوم دکتر همین امروز صبح برای اولین بار در ترم درس خوندم...اصن حسش نبود..نمیدونم اصلا فایده ای نداره
فرشته چی بگم:))
خیلی نازن ولی مناسب بیمارستان نیست فک کنم:)
دقیقا انیشتین:))))
آره بابا تواصفهان دو تا کفش لنگه به لنگه هم من دیدم ملت بپوشن...بند که خوبه
همیشه توی نتین و این قدر دیر سر میزنین؟؟؟!!!!
آفرین...ادامه بده حسشو پیدا میکنی:)
چهارشنبه 27 فروردین 1393 02:17 ق.ظ
آها یه چیزی چرا دو عکس که از کتونی تون گذاشتین بعدش رنگ بنداش فرق داره؟یعنی دو جفت متفاوته؟
اصن دقتو داشتین
فرشته نه اینا دوتالنگه یک جفته...اولا که میشه با دو تا بند متفاوت پوشید...خیلیم قشنگه...ولی من دیگه در این حد هنوز نزده به سرم ...بند اصلی خودش زرد بود ولی من یک جفت بند سورمه ای هم گرفتم برای احیانا جاهای یکم رسمی تر:))))))
بعد تو مغازه یک لنگه را برام زرد انداخت یکیو سورمه ای تا رنگ بندم بپسندم:)
بله...شما اگه این دقتو توی درست داشتی وضعت بهتر از این بود پسرم:)))))

راستی با توجه به ساعت کامنتت...مگه تو درس و دانشگاه نداری؟؟؟تا 2 توی نتی؟؟؟!!!!
چهارشنبه 27 فروردین 1393 02:14 ق.ظ
سلامون علیک و رحمته ا.... خوبین؟واقعا زمونه بر عکس شده ها ای بابا این همکلاسیتون درست شبیه من بوده واقعا...و بعد در مورد وسایلتون اینکه من به روی خودم نمیارم ولی کفشاتون(بیخیال هیچی نمیگم بابا،اگه بگم کتکه رو میخورم)...ولی مانتوتون به نظر من خیلی قشنگه واقعا واقعا میگم ها...
خب حالا خودم:ما هم که از اول ترم تا همین لحظه که در خدمت شما هستم هیچی نخوندم هیچی..واقعا احساس ندامت میکنم ولی دیگه برگشتی نیست با این حال بازم درس نمیخونم یه کم دعوام کنین تا درس بخونم.....دیگه زیاد شد بازم میام
فرشته وعلیکم السلام ورحمته ا... و...
واقعا پسرا باید از چند وقت دیگه توی پستوی خونه قائم بشن آفتاب مهتاب نبینن:q
جدا؟؟؟اخه من دلیل این همه معذب بودن را نمی فهمم، من بدون هیچ منظوری نگاه میکنم یعنی دقیقا عادت دارم...فرقی نمی کنه دختر باشه یا پسر
کفش هام خیلیم قشنگه(آبیا)ولی مشکی ها رو دوست ندارم...خیلی از دور بزرگ می زنه:)
مرسی چشماتون قشنگ میبینه:))
ما همه شب امتحانی هستیم و خواهیم بود...درست بشو هم نیستیم..
ماکه به راه راست هدایت نشدیم ولی ایشالا شما میشین:)
سه شنبه 26 فروردین 1393 05:11 ب.ظ
کفش سرسنگین و سرناسنگین و مانتو و چهره ی کات شده بر شما مبارک در کنار سال نو. . .

فرشته ممنون از این همه تبریک...:)
ولی تو شهر ما سال دیگه کهنه شد...
یکشنبه 24 فروردین 1393 10:33 ب.ظ
اومدم بگم مانتو اصلا قشنگ نیستش دلم سوخت گفتم گناه داری
فرشته چشات زشت میبینه:q
من هیچ هم گناه ندارم:)
شنبه 23 فروردین 1393 07:24 ب.ظ
به نظر شان ربطی به لباس و ظاهر نداره. بعلیا تولو بسیار میدوشتم
فرشته بله منم همین عقیده را دارم...هر جور دوست داشته باشم لباس میپوشم:)
مرسیییییی زییییادددد
جمعه 22 فروردین 1393 10:45 ب.ظ
تی یعنی تو. دستت درد نکنه عکس گذاشتی. روح ادم با پست عکس دار شاد میشه. منم عاچق اون کتونی ات شدم حتما بپوش
بوخودا بیمارها دکتر شیطون میدوستن. من دکتری که واسه سینوزیت رفتم یادته گفتم تو وبم چقدر متفاوت بود. حتی ادامس میجوید قبل ورود. دکتر هم مث بقیه ادماست
فرشته اوکی:)
منم عاشقشونم...میپوشم...
منم شیطونم:))یعنی منم میدوستی؟؟؟
بله...منکه هر مدل عشقم بکشه و دوست داشته باشم لباس و کفش میپوشم...مهم دل خودمه...بقیه هرفکری میخوان بکنن...بدم میاد از این ادا دکتری ها که در شان یک پزشک نیست:(
جمعه 22 فروردین 1393 03:30 ب.ظ
سلام فرشته جون خیلی مانتوت شیک و نازه مبارکت باشه چقدرم قشنگ ایستادی مث مانکنا

فرشته سلام عزیزم
مرسی چشمات شیک میبینه:)
مانکنی از خودتونه:)))
جمعه 22 فروردین 1393 12:11 ب.ظ
تی دس درد نکونه بابت عکس
فرشته تی یعنی چی؟
خواهش میشود بانـــو
جمعه 22 فروردین 1393 12:10 ب.ظ
بعضی از پسرا از این ور بوم افتادن بعضی اون ور ...خدایا...
از سبک مانتوات خوشم میاد اون کتونی ابیه چقد جیگرهفک کن با اون بری بیمارستان
من فقط 1 دونه مانتو مکشی دارم.
فرشته والـــا...
ملسی:)من سه تا مانتو مشکی دارم در طرح ها و اندازه های متفاوت:)
خیلی دوستش داشتم...فک کنم یک روز برم باش بیمارستان:))))
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




سلام
اینجایی که میبینید قبلا خالی بود...یعنی وبلاگ من هیچ توضیحی نداشت...
چون به نظرم برای کسی که میاد وب من هیچ توضیحی بهتر از این نیست که خودش مطالب را بخونه و با من و وبم آشنا بشه
الان هم که تصمیم گرفتم این قسمت چند خطی بنویسم فقط به این دلیله که بدونید من اینجا از زندگیم مینویسم...زندگی من هم مثل همه شما گاهی روزمره و عادی است جوری که فکر میکنی روزها از روی هم کپی پیست شدن و برعکس گاهی پر از هیجان...پر از استرس پر از فشار...
پس لطفا انتظار نداشته باشید که همه پست ها هیجان انگیز وجالب باشه...گاهی دلم میخواد از روزمره ترین اتفاقات زندگیم بنویسم...
و در اخر ممنون از اینکه لطف دارید و بهم سر میزنید;)

مدیر وبلاگ : فرشته
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :