تبلیغات
زندگی من - از همه جا از همه رنگ
 
زندگی من
روزی برای بعضی آدم ها تنها یک خاطره خواهیم بود… تلاش کنیم که خاطره ای خوش باشیم!
شنبه 26 بهمن 1392 :: فرشته
سلااااام
حالتون چطوره؟

خوبین؟؟؟

من که الان در این لحظه خیلی خیلی برجک هام زده شد...برای المپیاد علمی ثبت نام کرده بودم ولی الان پشیمون شدم...

یک سری هدف هایی داشتم که الان که یک سرچ کوچولو کردم دیدم من شرط اصلیشو ندارم....یعنی نباید سه ترم معدل زیر15 باشه که خوب با نهایت تأسف من معدل های علوم پایه ام داغونه...بگذریم....خدای منم بزرگه:(

بیخیال

بریم سراغ اتفاقات خوب این چندهفته اخیر

کم کم داریم بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنویم...یعنی اینکه راند بعدیمون عفونی اطفال بود با یکی از اساتیدی که من حقیقتا ازش میترسیدم...اصلا یک ابهتی داره...نگو....صبح به صبح رزیدنت ها را میبنده به رگبار به شکلی که پسره گنده اشک تو چشماش جمع میشه...و آه ناله و هییییی....خلاصه کلام اینکه ما هم قرار بود از صبح چهارشنبه 30 بهمن به جبهه بدبختان علیه استاد بپیوندیم و به مدت 14 روز با استادی که ذکرخیرشونو کردم راند داشته باشیم...هممون از اول هفته روی ویبره بودیم...تا اینکه.....امروز صبح معلم نوزادان گفتندکتر فلانی که عفونیه توی دانشکده پست گرفته و از راندبعدی دیگه راند نمی گیره و به جای ایشون خانم دکتر فلانی میان...منو میگین گفتم وای خداروشکر...که استاد گیردادن چرا؟؟؟منم که آخر صداقت...گفتم استاد من از دکتر فلانی خیلی میترسم...خیلی راندهای وحشتناکی دارن ولی اموزششون خوبه...استادم گفت اگه بهش نگفتم...نهایتا اینکه بنده با وجود تعویض استاد و اومدن خانم دکتر مهربون گروه احتمال 99% عفونی تجدید راند میشم ....امان از دهانی  که بد موقع باز شود...هیچی از این گروه بعید نیست ...حلال کنید دیگه:)

همین معلم نوزادان چند دقیقه بعد از دهن مبارکشون در رفت که منم قراره بشم قائم مقام فلانی...امروز حکمم میخوره...ماهم گفتیم مبارکه و از استاد تیریپ روشنفکری که نه این مسئولیته تبریک نداره...دردسر داره...میخواستم بگم چقدم که شما از این مسئولیت ها متنفرین...هنوز حکم نخورده داری ذوق میکنی...کلاس تموم شد و بنده در مسیر دانشکده بودم که دیدم استاد عزیزتر از جان تماس گرفتن و ضمن اطلاع اینکه فردا نمیان و ما باید با یکی از دکاتر بریم راند گفتن خانم دکتر به کسی نگید من قراره قائم مقام بشم، هنوز حکم نخورده من نمی خوام جایی درز کنه!!!منم که خیلی خجالتیم گفتم باشه استاد شما هم به دکتر فلانی(استاد عفونی نوزادان)نگید ما امروز دو موردشون این جوری گفتیم...استاد گفت:من قول نمی دم منم گفتم:پس منم قول نمیدم...الانم دارم میرم دانشکده:دی
استاد که دید من از رو برو نیستم خندش گرفت و گفت باشه من نمی گم شمام به کسی نگید...و قائله ختم به خیر شد!!!!

دو هفته ایه که کلاس زبانم شروع شده...هفته اول که رفتم، من تنها عضو جدیدو تازه وارد کلاس بودم وبچه های دیگه قبلا هم این موسسه کلاس داشتن و تقریبا با هم آشنا بودن...این بچه هایی که میگم همچین بچه هم نیستنا...کلاسمون 6 نفره است...3 نفر خانم که یکی حدود40-50 سال سن دارن ولی خیلی فعال و دوست داشتنین و یکی 1 سال از من کوچیکتر...و 3 نفرآقا که هر سه از من بزرگترن...یکی حدود40، یکی 30 و دیگری 27-28 ساله...خلاصه اینکه بالانس کلاسمون دیدنیه...ولی سطح زبان هامون تقریبا یکیه...استادمون خانم 27-28 ساله ایه که من از همون جلسه اول عاشقش شدم...خیلی ماهه...سرشار از انرژی...یعنی مصداق کامل این شعر"درس معلم ار بود زمزمه محبتی      جمعه به مکتب آورد(فرشته ) گریز پای را" اینقدر دوستش دارم که هر هفته به عشق استادمون میرم کلاس البته چهارشنبه ها میرم کلاس نه جمعه ها....هفته اول که خوب هنوز با کسی آشنا نبودم و شناختی نداشتم با چادر بودم  سرکلاس(شرط میبندم خیلی هاتون نمی دونستید من چادریم:q) ولی بعد که دیدم جو و محیط خوبیه از این هفته راحت با چادرمو در اوردم ...یعنی کلس میتهای عزیز جلسه دوم چنان با تعجب به من نگاه میکردن انگار دو تا شاخ در آوردم...فک کنم هفته اول فک کرده بودن من از این دختر چادری های مظلوم و ساکتم...آخه هفته اول که ساکت بودم نمی شناختمشون حرفی نداشتم برا گفتن...ولی این هفته کلی گفتیم و شنیدیم....تا کم کم براشون جا افتاد که من همینم همین جوری:))))

از دانشگاه هم براتون بگم که فردا دارم میرم سابقه پژوهشیمو ببرم دانشگاه تحویل بدم...یعنی هرچی گواهی دارم از ترم یک جمع کردم ببرم ببینن کدومو باید بدم:))))))))

امروز توی دانشکده فنچول های ترم یکی را دیدم روز اولشون بودمیخواستن برن غذا بخورن...از من سراغ رستوران دانشگاه را گرفتن که آدرس دادم بعد گفتن خیلی طولانیه که...منم گفتم بچه ها روز چندمتونه...گفتن روز اول...گفتم بابا بیخیال یک امروز را برین همین تریای دانشکده فست فود بخورین این همه هم نمی خواد راه برین خسته میشین..این انرژیتون را نگه دارین لازمتون میشه...بعدم از در پشتی دانشکده بردمشون تو و فرستادمشون برن تریا...یعنی از در پشتی که رفتیم تو مث این که عجایب هفتگانه دیده باشن گیجو ویج می زدن

دانشگاه ما از امسال شعبه بین الملل زده و یک پول هنگفتی میگیره و یک مشت بچه پررو را قبول میکنه...امروز رفته بودم جزوه بخرم دیدم چقد اینجا فنچ ولوشده...از مسئول تکثیر پرسیدم چه خبره گفتن اینا ترم یکیهای بین المللن باید عکسو مدارکشونو اسکن کنن...بعد دختره از پشت سرمن شیرجه رفته جلو و مدارکشو میذاره و کارشو میگه و من به تمام معنا له شدم بعد بگشتم یک نگاهی بهش کردم ازا ین دخترایی بود که به لطف کلیپس و کفش پاشنه بلندش قدش از حامد حدادی هم بلند تر بود....بهش گفتم عزیزم کسی به شما یاد نداده همه جا به نوبت؟؟؟فک کنم شما تو دورانی درس خواندی که درس همه جا به نوبت و از کتاب فارسی خذف کردن...فک کنم شما به جاش چند واحد شیرجه پاس کردی....بعد دختره با یک ناز و عشوه ای برگشته به من میگه من همه اینا را بهتر تو خواندم و الانم پزشکی قبول شدم که اینجا ایستادم، کار واجب دارم...منم یک نگاه از اینایی که به سنگ کنی میترکه کردم گفتم وای ببخشید خانم دکتر منم آبیاری گیاهان دریایی ناکجا آباد  میخونم الانم برا زیارت شما اومدم اینجا....کوچولو اینایی که برای تو آرزوه برا من خاطره است:))))
مسئول زیراکسمون ترکیده بود از خنده و گفت خانم دکتر جزوه هاتون آماده است...دختره داشت به تمام معنا میترکید....(حالا این مسئول زیراکس ما هم همیشه منو به اسم کوچیک صدا میزنه ها ولی فک کنم اینو گفت حرص این بدبختو در بیاره:))))

یعنی یک بار نشد من برم جایی کسی برام ادا اصول نیاد منم که اصولا وای نمیستم یک بچه فنچون برا من عرض اندام کنه...D:




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 28 بهمن 1392 01:55 ب.ظ
سلام مرسی از زاهنماییتون واقعا برام کمک کننده بود
منم خصوصی گرفتم اخه واقعا ساعتام هیچ وقت جور در نمیومد با ساعتای اموزشگاه
فرشته خواهش میکنم...امیدوارم کمکتون کنه
منم:)
یکشنبه 27 بهمن 1392 10:15 ب.ظ
بابا اول کپ کردم گفتی چادری هستی فک نمی کردم. دکتر چادری کمه خو
بعد من اصا موندم چطور کسی با پول دکتر بشه. جون مردم رو چی فرض کردن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خعلی تلسناکی دمپرت نیاما...
من اگه کسی حق بخوره فقط نگاهش میکنم . از اونجایی که خیلی وحشتناکه نگاهم خودش قبض روح میشه اما اینی که تو گفتی خیلی پرو بوده کار خوبی کردی اسفالتش کردی
یکشنبه 27 بهمن 1392 10:15 ب.ظ
بابا اول کپ کردم گفتی چادری هستی فک نمی کردم. دکتر چادری کمه خو
بعد من اصا موندم چطور کسی با پول دکتر بشه. جون مردم رو چی فرض کردن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خعلی تلسناکی دمپرت نیاما...
من اگه کسی حق بخوره فقط نگاهش میکنم . از اونجایی که خیلی وحشتناکه نگاهم خودش قبض روح میشه اما اینی که تو گفتی خیلی پرو بوده کار خوبی کردی اسفالتش کردی
فرشته جدا...مطمئن بودم کسی نمی دونه یعنی با این همه شیطنت من کسی تو مخیلش نمی گنجه من چادری باشم:)))
بیاببین به چه راحتی میشن:)
اصی یه وضی:)))ولی من که با دوستام مهربونم
خیلی کم پیش میاد که در چنین مواقعی سکوت کنم،طرف یا خاطرش خیلی عزیزه، یا مجبورم بهش احترام بذارم...یا اینکه اصلا اینقدر آدم آمزخرفیه که درحدی نیست من دهن به دهنش بذارم
یکشنبه 27 بهمن 1392 08:46 ب.ظ
سلام فرشته خوبی ا نمیدونم چرا من اصلا من فکر نمیکردم چادری باشه منم چادریم
فرشته سلام هانیه جون
نظرات وبت برا من درست بازنمیشه:(
واقعا...خیلیم خوب:)
یکشنبه 27 بهمن 1392 11:44 ق.ظ
سلام من تازه با وبلاگتون اشنا شدم خوشم میاد کم نمیارید.
ببخشید ترم چنده زبانید؟چه کتابی رو میخونید؟
راسی منم فیزیوپات دو هستم میخوام واسه کورسا گاید با جزوه بخونم به نظرتون خوبه یا پارسیان بهتره که بخونم؟ واسه فیزیوپات 1 که خیلی لفت کردم اصلا نمی فهمم چی بخونم هر چی کتاب خوندم گند کشید به نمرهام تو رو خدا راهنماییم کنید؟
راسی این ترم ادامه کلاس زبانم هم ثبت نام کردم به نظرتون ادامه بدم یا نمیرسم به درسام؟
ببخشید اینقد زیاد شد
فرشته سلام، خوش اومدین
:)
ترمیک نیست...خصوصی گرفتم:)
ببین درمورد گاید یا پارسیان، هردو خیلی خوبه...ولی کاملا بسته به خودتون داره که با کدوم بهتر بتونین کنار بیاین...من پیشنهاد میکنم از یکی از سال بالایی هاتون هر دوشو بگیر ببین با کدوم راحتتری بع برو همونو برا خودت بخر
اشکال نداره ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است...از فیزیوپات 2 هم خوبه
اامه بده...سعی کن برنامه ریزی داشته باشی که برسی...مطمئن باش اوقاتی که در هفته تلف میکنی به اندازه کلاس زبانه، پس اوقات تلف شده را کم کن و زبانتم برو
خواهش میکنم:)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




سلام
اینجایی که میبینید قبلا خالی بود...یعنی وبلاگ من هیچ توضیحی نداشت...
چون به نظرم برای کسی که میاد وب من هیچ توضیحی بهتر از این نیست که خودش مطالب را بخونه و با من و وبم آشنا بشه
الان هم که تصمیم گرفتم این قسمت چند خطی بنویسم فقط به این دلیله که بدونید من اینجا از زندگیم مینویسم...زندگی من هم مثل همه شما گاهی روزمره و عادی است جوری که فکر میکنی روزها از روی هم کپی پیست شدن و برعکس گاهی پر از هیجان...پر از استرس پر از فشار...
پس لطفا انتظار نداشته باشید که همه پست ها هیجان انگیز وجالب باشه...گاهی دلم میخواد از روزمره ترین اتفاقات زندگیم بنویسم...
و در اخر ممنون از اینکه لطف دارید و بهم سر میزنید;)

مدیر وبلاگ : فرشته
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :