تبلیغات
زندگی من - حرفی برای گفتن نیست
 
زندگی من
روزی برای بعضی آدم ها تنها یک خاطره خواهیم بود… تلاش کنیم که خاطره ای خوش باشیم!
جمعه 18 بهمن 1392 :: فرشته
خیلی ذهنم به هم ریخته است

اوضاع درهم  ِ درهمه....

دلم میخواد از دل مشغولی هام بنویسم ولی نمی دونم از کجاش شروع کنم...

یعنی راستشو بخواید نمی دونم کدومش مقدم ...کدومش مؤخره...اصلا ذهنم نمی تونه طبقه بندی کنه که چیکار باید بکنم

الان نیاز به یک نفر دومی دارم تا براش همه گوشه های ذهنمو خالی کنم و بعد اون برام دسته بندی کنه بگه چه کنم...

ولی متأسفانه هیچ کسی را ندارم که اینقدر بهش اطمینان داشته باشم و اینقدر ظرفیت توش ببینم که یتونه همه مسائلمو درک کنه و راهنمایی درخور روحیات من بکنه

خیلی بده...

امروز داشتم به این فک می کردم چقدر خوبه آدم از نظر روحی شبیه یکی از اعضای خانوادش باشه...که متأسفانه من شبیه هیچ کدوم نیستم...

مامانم که هیچ نقطه مشترکی نداریم...یعنی اصلا نمیتونم باهاش صحبت جدی کنم...روحیاتمون خیلی متفاوته، ارزشهامون خیلی متفاوته در حد تفاوت جهت های شرق و غرب...

متنفرم از اینکه مامانم از هر حرف خیلی معمولی من برداشت هایی فوق العاده منفی میکنه...و بدش میاد و ناراحت میشه و جبهه میگیره...یا خیلی وقت ها توی سکوت محض نگاهم میکنه و گوش میده...و آخر نقطه نظرهایی داره که با روحیات من فرسنگ ها فاصله داره...گاهی چنان قضاوتم میکنه که دلم میخواد خفه می شدم...ولی نکته مهم اینه که  من همیشه نتیجه تصمیمات و کارهامو به اطلاع خانوادم میرسونم یعنی یک جورایی وقتی خودم مشکلمو حل کردم بهشون میگم این جوری شد و این کارو کردم و حل شد...و خدا رو شکر اینقدر بزرگ شدم که تاحالا توی زندگیم پیش نیومده که تصمیمی بگیرم و کاری کنم و بعد از نظر خانوادم درست نباشه...

در طول این سال هایاد گرفتم که درمورد مسائل و دغدغه ها و مشکلاتم با کسی صحبت نکنم...یاد گرفتم من باید بتونم از پس مشکلاتم بر بیام اونم به تنهایی نهایتن با تأیید گرفتن:)جدیدا به این نتیجه رسیدم که به هیچ کسی نمی تونم اعتماد کامل کنم...چون از هربار اعتمادم به کسی دوست آشنا و... ضربه های محکمی خوردم!

و همین وقت هاست که آدم به این نتیجه میرسه که چقدر یکه و تنهاست...

شاید دور وبرم شلوغ باشه، شاید خیلی اهل بگو بخند باشم و شادان...ولی هیچ کس نیست که از دل مشغولی های من خبر داشته باشه، نمی خوام که کسی خبر داشته باشه...و گاهی این تک بودن خیلی شیرینه و لذت بخش و گاهی تا سر حد مرگ دردناک و آزار دهنده است!

*دلم گرفته بود یک چیزی گفتم شما زیاد جدی نگیرید!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سلام
اینجایی که میبینید قبلا خالی بود...یعنی وبلاگ من هیچ توضیحی نداشت...
چون به نظرم برای کسی که میاد وب من هیچ توضیحی بهتر از این نیست که خودش مطالب را بخونه و با من و وبم آشنا بشه
الان هم که تصمیم گرفتم این قسمت چند خطی بنویسم فقط به این دلیله که بدونید من اینجا از زندگیم مینویسم...زندگی من هم مثل همه شما گاهی روزمره و عادی است جوری که فکر میکنی روزها از روی هم کپی پیست شدن و برعکس گاهی پر از هیجان...پر از استرس پر از فشار...
پس لطفا انتظار نداشته باشید که همه پست ها هیجان انگیز وجالب باشه...گاهی دلم میخواد از روزمره ترین اتفاقات زندگیم بنویسم...
و در اخر ممنون از اینکه لطف دارید و بهم سر میزنید;)

مدیر وبلاگ : فرشته
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :