تبلیغات
زندگی من - :))))
 
زندگی من
روزی برای بعضی آدم ها تنها یک خاطره خواهیم بود… تلاش کنیم که خاطره ای خوش باشیم!
سه شنبه 12 آذر 1392 :: فرشته
سلام برشما

خوبین؟

چقدر حس بدیه آدم بیاد نت کلی بازدید داشته باشه ... ولی از نظر خبری نباشه.... خیلی حس بدیه

1-امروز رفتیم اتاق زایمان...تولد یک بچه را از نزدیک شاهد بودیم...بچه ای  و مادر پدر رزیدنت ها را در آوردن...تا بالاخره دنیا اومد...خیلی لحظه ی قشنگی بود...هیچ جوری نمی تونم براتون توصیفش کنم

امروز با چشم دیدم که مادرا چه دردی میکشن...یعنی اصلا وحشتناک بود..دردش با هیچ دردی قابل قیاس نیست و همین طور لذتش با هیچ لذتی قابل قیاس نیست

امروز به تمام معنا فهمیدم چرا بهشت زیر پای مادران است...یعنی ما فقط به خاطر همون پروسه تولد تا عمر داریم نمی تونیم برای مادرمون جیران کنیم...حالا دیگه 9 ماه بارداری و...به کنار

همه این ها در حالیه که پدر خیلی شیک چند ساعت بعد از تولد میاد بچشو بغل میگیره...این که خوبه

متاسفانه با وجود این همه فرهنگ سازی هنوزم هستن آدم هایی که انتظار پسر از هر بارداری را دارن...و حالا حساب کنید که خانوم علاوه بر همه فشارهای زایمان...استرس دختر بودن بچه و استرس موجهه با همسرش و خانواده همسرش را هم داره...و خیلی بی صدا اشک میریزه...یعنی آدم توی اون لحظه ظلم را تمام معنا به چشم میبینه...ولی کاری نمی تونی بکنی...جز سکووووت...و چه تلخه این سکوت...طعم زهر داره

بگذریم...

2-امروز استاد کلاس فردامون زنگ زد و کلاسشو کنسل کرد...و من امشب از سر شب تا الان به 10 نفر از اساتید زنگ زدم که اگر میتونن فردا بیان کلاس ولی همشون به نوعی پیچوندن...همشونم به بهانه جلسه...این در صورتیه که من برنامه کامل اساتید را دارم و میدونم فردا فلان استاد تا چه ساعتی کجاست بعد آزاده...اون وقت استاد حال نداره از یک بیمارستان دیگه بیاد محل برگزاری کلاس بهونه الکی میاره....در صورتی که ما همون مسیرو میایم برای کلاس

یک نکته مایه تاسف دیگه اینه که بعضی هاشون اینقدر از بالا با آدم برخورد میکنن که انگار خودشون هیچ وقت دانشجو نبودن...از اول اتند له دنیا اومدن...بدم میاد از این آدم هایی که دچار خود گم کردگی می شن

من توی پیامم به یکیشون سلام کردم وکلی عذرخواهی که مزاحمش شدم...بعد در جواب فرستاده نه نمی تونم...یعنی حتی به خودش زحمت نداده جواب سلام بده

اما خوب منم بلدم جبران کنم...برای کلاس های بعدیشون درس عبرتی میدم بهشون...منم به موقعش بلدم براشون ادا اصول بیام


3- چقدر دلم شیرینی ناپلئونی میخواد...حتما فردا اگه یادم نره میرم برا خودم شیرینی میخرم(آیکون فرشته شکمو)

4- امروز راند داشتیم با یکی از خانم اساتید...اینقدر این اتندمون ماهه که نگو...راند که تموم شد یکی از مریض های خانم دکتر به مناسبت تولد سالم بچشون که توی بارداری مشکل داشته یک جعبه شیرینی آوردن برای خانم دکتر(ناپلئونی نداشت)
خانم دکترم درشو باز کرد و یک تعارف زد به ما...ما هم که بعد 2 ساعت راند همه گرسنه...و از قدیمم گفتن تعارف اومد نیومد داره...خلاصه اینکه همه گروهم اصفهانی...دیگه جایز ندیدیم روی خانم دکتر را زمین بندازیم و رفتیم یکی یک دونه برداشتیم...یعنی نصفه جعبه خالی شد...خانم دکتر گفتن استاد به این خوبی...راند میذاره، شیرینی هم بهتون میده...دیگه چی میخواین؟؟؟
ماهم گفتیم خانم دکتر چه شبی آنکالین(کشیک) ما اون شب میایم کشیک شام بدین



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 10:51 ق.ظ
Hello, its pleasant paragraph about media print, we all know media is a wonderful source of data.
پنجشنبه 21 آذر 1392 04:55 ق.ظ
خوش به حالتون من هم خیلی دوست دارم این فیزیوپات لعنتی دیگه زودتر تمام بشه و من هم استاجر بشم
راستی من یا یکی از همکلاسیهام یکبار رفتم الزهرا و با چند تاتا از اتندهای زنان هم از نردیک برخورد داشتم. برخوردشون با ما خیلی خوب بود و در عین ناباوری تحویلمون گرفتن. یکیشون دکتر نقشینه بود یکیشون هم یه اقای دکتری بود که ریش داشت!فکر کنم اسمش قهری یا همچین چیزی بود! رفتیم بخش را هم دیدیم. تازه من با رزیدنت هماهمگ کردم و در عین ناباوری درمانگاه هم رفتم البته اولش قبول نمیکرد رزیدنته ولی اصرار که کردم قبول کرد شانس من اون روز که رفتم درمانگاه همه اینترنها اقا بودن!! خیلی هم توی درمانگاه خجالت کشیدم حساب کن خیلی از خانمهایی که میامدن درمانگاه جلوی اینترنهای اقا معاینه داخلی میشدن من به جای اون خانمها خجالت میکشیدم. ولی جالبش این بود که خود خانمهایی که معاینه میشدن به نظر میرسید اصلا براشون مهم نیست که خصوصی ترین قسمت های بدنشون توسط اقا دیده میشه! و با معاینه شدن توسط اینترن اقا هیچ کدام مخالفت نمیکردن. یعنی کامل معلوم بود که یه اعتماد کامل به پزشک دارن فارغ از اینکه پزشک چه جنسیتی داره.
فرشته مرسی...ولی اصفهان که فیزیوپات نیست؟؟!!!
به سلامتی...اتندها خوبن ولی جو بین رزیدنت ها خیلی جالب نیست...
به هرحال همه دکترن و خوب برای آقایون هم این آموزش ها ضروریه...چون بعد توی طرح که شدن پزشک یک روستا نمی تونن به مریض بگن ببخشید من زنان چیزی یاد نگرفتم:)
شنبه 16 آذر 1392 05:54 ب.ظ
اوهوم شرمنده ام
فرشته دشمنتون
شنبه 16 آذر 1392 05:49 ب.ظ
سلامون علیکم...خوبین خانوم دکتر؟خیلی شرمنده نشد پستتونو بخون...نمیدونین چقد اوضاع وخیمه...همش امتحان...سروگردنو بیو حذفی دادیم ولی فیزیو مونده باز دوباره بعده فیزیو دوباره حذفی سروگردن داریم اصن یه اوضاعیه....الان در حال خوندن فیزیو بودم اومدم بهتون سر بزنم....شما چه خبرا؟استاجری خوش میگذره ایشااله؟
فرشته وعلیکم السلام
مرسی...شما چطورین؟
پارسال دوست امسال آشنا...
حق میدم بهتون خیلی سخت و طاقت فرساست...ولی اشکالی نداره تحمل کنید این نیز میگذرد
سلامتی...میگذره...سخت واسونش
جمعه 15 آذر 1392 06:03 ب.ظ
ببخشید الان قهری شوما؟
فرشته بله...
الان شما شرمنده این آیا؟؟؟!!!!
جمعه 15 آذر 1392 05:46 ب.ظ
حالا ما هیچی،
تو بیا فرهنگ سازی کن ملت اینقد سزارین نکنن دکتر. . .
فرشته واقعا یک فرهنگ سازی نیاز داره...
متاسفانه الان چیزی که مد شده اینه که سزارینو باکلاسی میدونن...گرچه توی بیمارستان ما همه طبیعی زایمان میکنن مگراینکه شرایطشو نداشته باشن
ولی توی مراکز خصوصی این طور نیست...اکثرشون سزارین میکنن
جمعه 15 آذر 1392 11:21 ق.ظ
میشه از الان به خودت قول بدی که وقتی دکتر شدی قرار شد اموزش بدی یادت نره خودت که از اول دکتر نبودی؟
باباهه چیکار کنه میخوای جای دکتر زایمان بیاد بچه رو در بیاره؟ولی در مورد جنسیت بچه متاسفم بچه سالم باشه هرچی هست باشه
بشکهِ شکمو
استاد تعارف کرد شما رو که نیست سنگ پای قزوینه
فرشته من از همین الان قول میدم
یکم خودشو بذاره جای خانومش...
فقط میتونم بگم متاسفم
چی؟؟؟خیلی بی تربیتی
پنجشنبه 14 آذر 1392 03:06 ب.ظ
من میخونمت لایک میکنم ولی چیزی به ذهنم نمیاد بنویسم. ولی دلم ناپلئونی خواست خوب شدم میرم میخلم ک عدد سوری شیمکو
فرشته مرسی عزیزم...
منم خعلی دلم ناپلئونی میخواد..
پنجشنبه 14 آذر 1392 02:57 ب.ظ
سلام.
بخش زنان بخشى كه احساسات سرد و تلخ توش كمه!
معمولا شادى هاى بیشترى رو شریك میشى با مردم.
جونم نى نى كوچولوها!
خوشحال میشم تو وبم ببینمت.
فرشته سلام عزیزم
بله کمه...ولی وقتی باشه خیلی زیادی تو چشم میزنه
عزیزم خیلی نازنازین
حتما آدرستو توی این کامنتت نذاشتی
چهارشنبه 13 آذر 1392 05:08 ب.ظ
سلام
اره واقعن حس خیلی بدیه بازدید زیاد ولی دریغ از کامنت
پس حسابی خوش میگذره تو بخش زنان ماهم اقا معلم المپیاد زیستمون (که پزشکی میخونه البته بدون کنکور)یه مدته رفتن بخش زنان اصلن یه مدتی کلاس کلا جوش عوض شده اونقد اخلاقش خوب شده اصلن انگار دیگه اون ادم عصبی نیس نمیدونم چی تو این بخش زنانه
فرشته سلام عزیزم
خیلی حس بدیه
بله خوش میگذره...به آقایون که دیگه خیلی بیشتر از ما
پس برین دعاشو به جون بخش زنان کنید
چهارشنبه 13 آذر 1392 02:55 ب.ظ
uhum
hesse badiye bazdide ziado comment dunie khalvat :)
فرشته دقیقا...
اسمتون؟!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




سلام
اینجایی که میبینید قبلا خالی بود...یعنی وبلاگ من هیچ توضیحی نداشت...
چون به نظرم برای کسی که میاد وب من هیچ توضیحی بهتر از این نیست که خودش مطالب را بخونه و با من و وبم آشنا بشه
الان هم که تصمیم گرفتم این قسمت چند خطی بنویسم فقط به این دلیله که بدونید من اینجا از زندگیم مینویسم...زندگی من هم مثل همه شما گاهی روزمره و عادی است جوری که فکر میکنی روزها از روی هم کپی پیست شدن و برعکس گاهی پر از هیجان...پر از استرس پر از فشار...
پس لطفا انتظار نداشته باشید که همه پست ها هیجان انگیز وجالب باشه...گاهی دلم میخواد از روزمره ترین اتفاقات زندگیم بنویسم...
و در اخر ممنون از اینکه لطف دارید و بهم سر میزنید;)

مدیر وبلاگ : فرشته
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :