تبلیغات
زندگی من - من...خودم...خدااااااا
 
زندگی من
روزی برای بعضی آدم ها تنها یک خاطره خواهیم بود… تلاش کنیم که خاطره ای خوش باشیم!
چهارشنبه 8 آبان 1392 :: فرشته
نمی دونم چرا حس میکنم خیلی از خدام...خیلی از خودم دور شدم

هر چی فکر میکنم هیچ بدی در حق دیگران نمی کنم...یعنی حق الناسم تقریبا(حدود 80%)اوکیه

ولی امان از حق الله...قبلنا که بچه بودم همیشه فکر میکردم من خیلی آدم خاصی هستم و جزو اقربای الهی هستم...باور کنید تا حدود13-14 سالگی دقیقا همین فکر را میکردم...همیشه میگفتم خدا وقتی به من نگاه میکنه منو به همه فرشته هاش نشون میده میگه ببین این یک فرشته زمینیه!!!یک چنین آدمی بودم با یک چنین احساساتی!!!

خیلی با خدا راحت بودم...تمام نشونه خداپرستیم همون نماز و روزه وواجبات بود...ولی در کل خیلی با خدا حرف میزدم...گاهی وقت ها میشد مامانم صدامو میشنید ...میگفت فرشته با کی حرف میزنی؟؟؟!!!!

و من جواب میدادم با خدا...از بچگی عادت داشتم خواسته هامو خیلی بلند وصریح از خدا بخوام...و خیلی کم پیش میاد که خواسته هام برآورده نشه!

هیچ وقت خدام خدای ترسناک و دوری نبود...همیشه پیشم بود و من هیچ وقت تنها نبودم...

اما الان وقتی به این چندسال اخیرم نگاه میکنم میبینم خیلی دور شدم از خودم...از خدام...خیلی تغییر کردم...خودجدیدمو خیلی خوب نمیشناسم...

جدیدا حس میکنم حتی سال هاست با خودم درست حسابی حرف نزدم چه برسه با خدا....

جدیدا حتی توی بندگی هم لنگ میزنم...

دلم نمی خواد این جوری بمونم...حس میکنم نیاز به تغییر دارم...یک مدت باید روی خودم کار کنم...حس میکنم خیلییییییی به بی راهه رفتم

نمی خوام توجیه کنم ولی خودم حس میکنم خیلیش از اثرات محیط وجویه که توش درس میخونم...که متاسفانه خیلی از ارزش ها بین بچه های ما ضد ارزش شده!!!

نمی دونم شاید بهتره یک مدت نباشم...یک مدت برم به خودم برسم...ببینم با خودم با دنیام و آخرتم چند چندم!!!!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 15 آبان 1392 01:00 ب.ظ
نظر پایینی من بودم یادم رفت اسمم رو بنویسم فرشته میبینی در اوج جوانی آلزایمر گرفتممن هر وقت شکلک میذارم متن دو بار تکرار میشه
فرشته از روی لحن نظرت حدس زدم
چرا؟؟؟
سه شنبه 14 آبان 1392 02:47 ب.ظ
فرشته منم به نظرم از خدا دور شدم همشم به قول خودت محیطه البته نباید توجیه کنیم الان ماه محرم اومده فرصت خوبیه که دوباره به خدا نزدیک بشیم
فرشته هانیه تویی؟؟؟
یکم به خودت برس...حتما درست میشه
شنبه 11 آبان 1392 06:41 ب.ظ
پس به یه مرض مبتلا شدیم منم پس فردا میانترم دارم 8 صبح دویست صفحه فردام کنفرانس کنفرانسو تازه نوشتم متنشو اما تمرین واینا نکردم اون درسه رو هم نخوندم نمره رسون خداست
فرشته نه آقا...من تا30 آبان امتحان ندارم
برو بشین سر درست...من هفته پیش کنفرانس داشتم...کتاب نداشتم یکی از همگروهی ها زحمت کشیده بود عکس گرفته بود از کتابش صبح قبل راند خواندم و خلاصه نوشتم و همش یک ساعت هم نشد وروز بعدش هم ارائه دادم
اصلا خدا منو ساخته برای کنفرانس...
ایشالا خدا کمکت میکنه
شنبه 11 آبان 1392 06:33 ب.ظ
تو درس ومشق نداری نتیما نهایتش چهارتا فرمولو یاد نمیگیری وچهار تا درس تئوری رو تو عمل یاد میگیریم اما شما باید بری پس فردا جونای مردمو مداوا کنیاپاشو برو سر درست پاشو
این صدای وجدانت بودا
فرشته آقا اجازه نه
ماهم نهایتش بلد نیستیم مریض میگه این دکتره هیچی حالیش نبود میره پیش یکی دیگه
من که ترجیح میدم بیشتر پیرهارا درمان کنم
حس درس نیست...
شنبه 11 آبان 1392 06:26 ب.ظ
متفکر نشو سلول های خاکستریت میسوزه
فرشته
جمعه 10 آبان 1392 11:37 ب.ظ
منم همین حسو دارم، حس میکنم از وقتی رفتم دانشگاه دارم یه سیر قهقرایی طی میکنم!

شاید وقتش باشه منم یه کمی به خودم بیام :(
فرشته امیدوارم که شما به جایی که من الان هستم نرسی...شاید
جمعه 10 آبان 1392 09:22 ب.ظ
سلام دکتر جون
وبلاگ جالبی دارین،خوشحال شدم که اومدم اینجا
اگه دوست داری تبادل لینک کنیم؟
فرشته سلام مرسی
سرمیزنم بهتون اطلاع میدم
جمعه 10 آبان 1392 07:25 ب.ظ
گذاشتمرمز قبلی
فرشته مرسییی
جمعه 10 آبان 1392 06:39 ب.ظ
خیلی دور تر از اونیم که در مورد رابطه خودم با خدا حرف یزنم چه برسه رابطه ادما با خدا
فرشته
جمعه 10 آبان 1392 06:16 ب.ظ
واست دعا میکنم
جمعه 10 آبان 1392 03:03 ب.ظ
نمی شه توی نظرات جواب داد
@پسرک:حالا هی دل منو بسوزون...البته ما که به گرد پای شما نمی رسیدیم یا شیخ
جمعه 10 آبان 1392 10:51 ق.ظ
اگه حقوق میخوندی الان عارف بودی!منو ببین. . .
پنجشنبه 9 آبان 1392 10:19 ب.ظ
منم دقیقا این مشکلو دارم ...
خیلی حس بدیه ... با تموم وجود درک کردم چی میگی ...
یه حالتی شده مثه اینکه داریم نادیده میگیریم ...
وای من خیلی از این موضوع عذاب میکشم
فرشته دقیقا...من دارم رو خودم کار میکنم...امیدوارم وضعیتم بهتر بشه...خیلی جو بدیه!
پنجشنبه 9 آبان 1392 06:25 ب.ظ
فرشته
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




سلام
اینجایی که میبینید قبلا خالی بود...یعنی وبلاگ من هیچ توضیحی نداشت...
چون به نظرم برای کسی که میاد وب من هیچ توضیحی بهتر از این نیست که خودش مطالب را بخونه و با من و وبم آشنا بشه
الان هم که تصمیم گرفتم این قسمت چند خطی بنویسم فقط به این دلیله که بدونید من اینجا از زندگیم مینویسم...زندگی من هم مثل همه شما گاهی روزمره و عادی است جوری که فکر میکنی روزها از روی هم کپی پیست شدن و برعکس گاهی پر از هیجان...پر از استرس پر از فشار...
پس لطفا انتظار نداشته باشید که همه پست ها هیجان انگیز وجالب باشه...گاهی دلم میخواد از روزمره ترین اتفاقات زندگیم بنویسم...
و در اخر ممنون از اینکه لطف دارید و بهم سر میزنید;)

مدیر وبلاگ : فرشته
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :