تبلیغات
زندگی من - امتحان ...و دوباره امتحان
 
زندگی من
روزی برای بعضی آدم ها تنها یک خاطره خواهیم بود… تلاش کنیم که خاطره ای خوش باشیم!
یکشنبه 28 مهر 1392 :: فرشته
سلام

میدونم شما بعضی خوبید وبعضی مث الان من قاطی  ِقاطی!!!

منم که گفتم اصلا قاطی در حد چی....الان میتونم 10 تا آدمو تیکه تیکه کنم

خسته شدم...صبح تا ظهر یک لنگه پا ایستادم...تا  اینترنتمون وصل بشه واون اسلاید هایی که به خیال خوشم فکر میکردم دوستام برام فرستادن را به جزوم اضافه کنم و جزومو اپلود کنم

نهایتش این شد که ساعت 1 همزمان با ورود داداشم به خونه نت وصل شد...و داداشم عین کانگورو از دم در پرید پشت کامپیوتر و من دستم کوتاه موند

نیم ساعت بعدش دوستم اس داده که نتونسته اسلاید ها را برام ایمیل کنه...و گذاشته روی یکی از کامپیوترهای سایت دانشگاه تا من برم بردارم...بعد در همین لحظه آقای سرگروه زنگ زدن که خیلی از بچه های گروه جزوه هاشونو ننوشتن...رفرنس نداریم برای این جلسات

یعنی شما بگید من الان سرمو بکوبم به دیوار آروم میشم آیا...

نهایتا اسلاید که نرسید تا من جزومو کامل کنم...همون ویس را که نوشته بودم عکس گرفتم تا آپلود کنم توی وبمون...وقتی موبایلمو وصل کردم به لپ تاپم...لپ تاپ عزیز نمی دونم از کدوم جهنمی ویروسی شده بود...زد کارت SDموبایلمو شورت کات کرد و محو کرد...همه زندگیم پرید

بالاخره با هر دربه دریی بوده عکس ها را کپی کردم روی فلشم و آوردم تا با کامی خونه آپلود کنم....و استثناعا در این مرحله بدبیاری رخ نداده

الان هم میخوام برم بشینم درس بخونم...ولی جهاز دختر همساده را میبرن...یعنی ترقه و یک چیزایی مث بمب میزنن...اتاق منم که همین بغل... انگار که مستقیم وسط محفل دوستانشون نشسته باشم...

خدایا من الان...دقیقا در این لحظه دیگه ظرفیتم تکمیل شد...یعنی یک اتفاق دیگه بیوفته من یک بلایی سرخودم یا خانواده میارم

باشد که رستگار شویم

این شکلک ها هم باز نمی کنه...یک چهارتا شکلک اشک و آه براتون بذارم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 29 مهر 1392 03:42 ب.ظ
سلام اوه اوه واقعن درک میکنم چون الان دقیقن تو همین شرایطم اونقد اعصابم خورده که دلم میخواد سرمو به مانیتور بکوبم یعنی این هفته یه هفته ی نحسی بود که نگو روزی کم کم دو تا امتحان داشتیم امروزم که رسمن پدرمون درامود(فرض کن 100 تا تستو تو عرض 40 مین زدیم)
ولی در هر حال بعد از کلی شب بیداری و درس خوندن بخیر گذشت فقط موندم این کسری خوابو چیکار کنم امشب ساعت 3 خوابیدم صب ساعت 6 پاشدم
ولی خب دیگه به خیر گذشت
الان یکم بهترم
فرشته پس این هفته کلا برا همه بد بوده...کی میشه تموم بشه
آخی برو بگیر بخواب...
خدا راشکر
یکشنبه 28 مهر 1392 09:18 ب.ظ
مجبور بودن وهمه هستن مهم اسنه کی میخونه
فرشته نه دیگه شما یک درس بیوفتی نهایتا ترم بعد میگیری...ولی من توی این دوره هر درس افتادن مساویه با 6 ماه عقب افتادن
یکشنبه 28 مهر 1392 08:43 ب.ظ
عزیزممممممممممممممم چه بد. وای ی کاری به دیگران نیاز باشه همیشه آدم داغون میشه. ولی باز خدا پدر دوستای منو بیامرزه. ی بوس. نمیدونم چی بگم آروم بشی.
فرشته مرسی عزیزم....الان خیلی آرومم...امروز به این نتیجه رسیدم که روی هیچ کسی نمی شه حساب کرد
یکشنبه 28 مهر 1392 08:39 ب.ظ
اوه اوه اوه...من که توی اون 10 تا نیستم که ایا؟؟؟؟....یعنی واقعا بد بیاری اورده بودین ها اینجوری شو دیگه ندیده بودم.....ولی خیر بوده عیبی نداره...کی امتحان دارین؟؟ما هم امتحان سروگردن دارم ولی میدونم در برابر امتحانای شما هیچی نیس هچی....
فرشته نــــه...به خیر گذشت...اوضاع افتاد رو دور خوب
سه شنبه صبح امتحان دارم...وای نگو...امتحانی به افتضاحی سروگردن ندادم تو این چند سال...امیدوارم موفق باشید
یکشنبه 28 مهر 1392 06:45 ب.ظ
سلام
من سه شنبه امتحان دارم.نصف جزوه که حدود 200 صفحه است همین امروز به دستم رسیده!یعنی الان من باید چی کار کنم آیا؟؟
راستی فرشته تو هنوز نماینده ایی؟؟
فرشته ارتو که سخته ولی خوبیش اینه که رفرنس داره...بخش این ماه ما چون تو پره نیست...هیچ منبعی نداریم جز جزوه های اساتید
نه نماینده ام نه نیستم...در واقع نماینده نداریم...چطور؟
یکشنبه 28 مهر 1392 05:23 ب.ظ
خوش به حالت حس درس خوندن داری من باید تحقیق چند درسو کامل کنم برا ارائه به استاد تا دو هفته دیگه زیادن هسش نی میانترم داریم اون از نوع زود هنگامش نخوندمش و....برو یه جای خلوت تا حسش هست درس بخون
فرشته حس درس خواندن مجبورم داشته باشم...دو روز دیگه امتحان دارم و یک روز فرجه وکلی جزوه
خدا را شکر شرایط خوب شد...جهازو بر داشتن رفتن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




سلام
اینجایی که میبینید قبلا خالی بود...یعنی وبلاگ من هیچ توضیحی نداشت...
چون به نظرم برای کسی که میاد وب من هیچ توضیحی بهتر از این نیست که خودش مطالب را بخونه و با من و وبم آشنا بشه
الان هم که تصمیم گرفتم این قسمت چند خطی بنویسم فقط به این دلیله که بدونید من اینجا از زندگیم مینویسم...زندگی من هم مثل همه شما گاهی روزمره و عادی است جوری که فکر میکنی روزها از روی هم کپی پیست شدن و برعکس گاهی پر از هیجان...پر از استرس پر از فشار...
پس لطفا انتظار نداشته باشید که همه پست ها هیجان انگیز وجالب باشه...گاهی دلم میخواد از روزمره ترین اتفاقات زندگیم بنویسم...
و در اخر ممنون از اینکه لطف دارید و بهم سر میزنید;)

مدیر وبلاگ : فرشته
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :