تبلیغات
زندگی من - هفته ای که گذشت
 
زندگی من
روزی برای بعضی آدم ها تنها یک خاطره خواهیم بود… تلاش کنیم که خاطره ای خوش باشیم!
یکشنبه 21 مهر 1392 :: فرشته
سلام

بازم از این پست های از همه جا و از همه رنگ

- همون جور که در جریانید بنده این چند روز اخیر سرماخورده بودم و تب و حالم بد بود اساسی اصی یک وضی ...همیشه من وقتی تب میکنم چندکیلویی وزن کم میکنم...دیروز بعد زا سه روز تب به مامانم گفتم این مریضی هیچی دیگه نداشته باشه چند کیلو کاهش وزن داره...بعد با یک کلاسی رفتم رو وزنه دیدم خاکبرسرم روم به دیوار دوکیلویی هم اضافه شدم...یعنی ضایع شدم در حد تیم ملی

- من اصلا توی احساسات مادری مامانم موندم...پنجشنبه عصر من تب خیلی بالا داشتم داداش هاو بابام هم رفته بودن باشگاه و قرار بود بعد از اون برن عروسی...عصری مامانم گفتن فرشته من یک ساعتی میرم خونه مادر(مامان بزرگم)زود برمیگردم...
مامانم عصر که رفت تا ساعت1 بعد از نیمه شب که داداشم رفت دنبالش نیومد...یعنی اصلا احساسات و نگرانی مادرانش تو حلقم...(بازم دم بابام گرم که عروسی رفتن را تعطیل کرد و داداش هام با عموم رفتن)

- چهارشنبه رفتم فوتسال چون حالم بد بود...فقط نشستم دیدم و حسرت خوردم...

- اه چقدر بدم میاد از این یاهو با این ورژن های جدیدش...هی برا من قرمیاد


- وای نمی دونید ...من جدیدا به جرگه باکلاس ها پیوستم و وایبر و نیمباز ووی چت و...نصب کردم روی گوشیم...تو رو خدا ببین چقدر من از قافله تکنولوجی عقب بودم...حالا بازم خوبه این دوستان منو روشن کردن... بین خودمون بمونه ها
ولی(کسیم نداریم که هی بهش مسیج بدیم...والـــا...من با هیچ بنی بشری اونقدر کاری ندارم که از این نرم افزارها استفاده کنم...ولی صرفا جهت عقب نموندن از قافله عضویم)

- اگه بچه های خوبی باشین...یکی دو هفته دیگه یک سری از عکس های خودمو میذارم..که با چهره زیبای ما آشنا شوید(آیکون وعده سرخرمن)

-نماینده ترم پایینی های ما به طور نامحسوس شماره منو داشته...ولی من شمارشو نداشتم بعد یک پیام اشتباهی برا من فرستاد...براش فرستادم شما؟ بعد که خودشو معرفی کرد اومدم خیلی مودبانه شرمندش کنم...دیدم بیچاره گناه داره!!!بذار دلش خوش باشه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 25 مهر 1392 11:22 ق.ظ
شما ادرس روانپزشک بده ما تو سرشم میزنیم
فرشته یک چند تا استاد خیلی خوب داریم...اومدی اینورا بگو معرفی کنم!!!
پنجشنبه 25 مهر 1392 10:53 ق.ظ
من به فکر پیشگیری از ترشیده شدن ولیته شدن دخترانم وسه همین تو فاز ازدواجم
فرشته برو بچه پررو...برو فکر خودت باش...حتما هم به یک روانپزشک یک سر بزن!!!
پنجشنبه 25 مهر 1392 10:46 ق.ظ
وسه خودت گفتمشاید خواهر داشته باشهیه سوال شما کارخونه داریالــــــــــــفرار
فرشته شما برو به فکر خودت باش...بچه ای ولی زیادی تو فاز تأهلی...
ما که کارخونه نداریم...نه خودمون نه اجدادمون...
پنجشنبه 25 مهر 1392 10:22 ق.ظ
نماینده ترم پایینی کارخونه نداره؟
فرشته نه...پسره به درد شما نمی خوره
چهارشنبه 24 مهر 1392 10:51 ق.ظ
سلام آپم
فرشته سلام
مرسی
دوشنبه 22 مهر 1392 04:24 ب.ظ
سلام
حساس نشو مامان منم اینطوریه میگه مگه تو بچه ای نازتو بکشم از صبح تا شب(راستم میگه ها اون دخترایی که ماماناشون از صب تا شب نازشونو میکشن اصولن همشون لوس و ننرن)
چرا یاهو که خوشگل شده با این شکلک جدیداش
من هنوز این تکنولوجی ها رو نصب نکردم دوستام میگن نصب کنا ولی میگم اخه نصب کنم که چی؟با کی میخوام از صب تا شب مسیج بازی کنم؟والا همینجوریم وقت کم میاریم
من که بچه ی خوبیم بقیه هم همین طور منظریم
فرشته سلام
والا من خودم قبول دارم یکم لوسم ولی خیلی نه
هی به من میگه بک گراند انتخاب کن...منم مریض...اعصاب ندارم
همین منم دیدم هیچ کسو ندارم با این نرم افزارها باهاش مسیج رد وبدل کنم حذف کردمشون
بذار فکر کنم
دوشنبه 22 مهر 1392 03:59 ب.ظ
چه عکساتونو بزارید چه نزارید وقتی اومدیم شهرتون میایم مطبتون ویزیتم نمیدیم
فرشته ایشالا که اصلا دکتر لازم نشید هیچ وقت
رضا دیکته چند میشدی؟؟؟"گذاشتن"، بذارید!!!!!
یکشنبه 21 مهر 1392 11:59 ب.ظ
بهترم. اىن پسرک زیادى چه بامنک گفت...
فرشته خدارو شکر...بله تازه این یک کوچولو از نمکشونه
یکشنبه 21 مهر 1392 11:07 ب.ظ
فقط خواستی عکستو بذاری بگو ما چاقو ماقو دستمون نباشه که ببُریم خودمونو. . .
فرشته اون که حتما!!!(حیف از این آیکون دلبریا نداره)
یکشنبه 21 مهر 1392 09:18 ب.ظ
مام به مادربزرگمون میگیم مادر
کجا میری فوتسال منم بیام باهم بازی کنیم بزنیم تو دروازه حالشو ببریم ؟
مامانم همیشه احساسات مادرانه ش قلنبه ست ! کاش یه کم بی توجهی میکرد من یه شیطنتی میکردم حداقل

آخ جون عکس منم میخوام
فرشته ما نیز
همین جا نزدیک خونمون...نمی تونم که در ملا عام آدرس بدم که...بعد من سانس پیشکسوتان میرم...یک همچین آدمیم من
من همیشه به مامانم میگم که مادری کردن بلد نیست...خیلی وقت ها مادری هایی که من برای داداشم میکنم مامانم اصلا به فکرشم نمی رسه
حالا شایدم گذاشتم...یکسری عکس ضایع از بیمارستان و اتاق عمل رفتنم هم میذارم
یکشنبه 21 مهر 1392 07:13 ب.ظ
الان چظوری دخملی؟
فرشته مرسی...خیلی بهترم...تو چطوری عزیزم؟
یکشنبه 21 مهر 1392 07:12 ب.ظ
برای بند اول
نیم باز میگن ریسک هکش بالاست
اشتباه الکی بود مگه نه. ما که گوشامون مخملی نیس
فرشته
من اصلا استفاده نکردم هنوز
نه بابا اطلاع رسانی امتحان برام داده بودبابا بیخیال
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




سلام
اینجایی که میبینید قبلا خالی بود...یعنی وبلاگ من هیچ توضیحی نداشت...
چون به نظرم برای کسی که میاد وب من هیچ توضیحی بهتر از این نیست که خودش مطالب را بخونه و با من و وبم آشنا بشه
الان هم که تصمیم گرفتم این قسمت چند خطی بنویسم فقط به این دلیله که بدونید من اینجا از زندگیم مینویسم...زندگی من هم مثل همه شما گاهی روزمره و عادی است جوری که فکر میکنی روزها از روی هم کپی پیست شدن و برعکس گاهی پر از هیجان...پر از استرس پر از فشار...
پس لطفا انتظار نداشته باشید که همه پست ها هیجان انگیز وجالب باشه...گاهی دلم میخواد از روزمره ترین اتفاقات زندگیم بنویسم...
و در اخر ممنون از اینکه لطف دارید و بهم سر میزنید;)

مدیر وبلاگ : فرشته
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :