تبلیغات
زندگی من - دکتر برو دکتر
 
زندگی من
روزی برای بعضی آدم ها تنها یک خاطره خواهیم بود… تلاش کنیم که خاطره ای خوش باشیم!
پنجشنبه 18 مهر 1392 :: فرشته
سلااااااااام

حالتون چطوره؟؟؟

قضیه کوزه گر از کوزه شکسته آب میخوره بودا...حالا شده ماجرای من

البته من که بچه تر از این حرف هام که بخوام خودمو دکتر حساب کنم...ولی جونم براتون بگه که گلوی عزیزمون عفونت کرده بود...هی ما به روی خودمون نیووردیم و توجهی نکردیم به این امید که کم کم بهتر میشه...تا آخر کار به جایی کشید که دیشب توی خواب داشتم خفه میشدم...آب دهنمو هیچ مدلی نمی تونستم فرو بدم...صدای عزیزم هم کاملا بسته شده...یک صداهای ضعیفی از ته حلقم بیرون میاد که از فاصله یک متری هم شنیده نمی شه

خلاصه اینکه رفتم دکتر...به گفته دکتر وضع گلوم داغوونه...3 تا آمپول نوشت برام ویک کوه انتی بیوتیک...یکی صبح زدم یکی امشب دارم ویکی هم فردا صبح(رسما آبکش میشم)

بازم دم خانومه گرم این اولی را خوب زد...ای کاش دوتای دیگه اشم خوب بزنن...

خوب دیگه حرفی نیست...خبری هم نیست...اوضاع امن وامان

پ ن:مثلا برنامه ریزی کرده بودم که از دیروز شروع کنم درس خواندن...که فعلا ملغی شد...ایشالا سرپا بشم بعد







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 20 مهر 1392 11:50 ب.ظ
سلام و 1000ران درود بر خانم دکتر

من نیستم خوش میگذره دیگه

چه خبرا؟
فرشته سلام آقاهادی
پارسال دوست،امسالم...دوست
کجابودیداین همه مدت
نفرمایید...
سلامتیشماچه خبر؟!
جمعه 19 مهر 1392 07:40 ب.ظ
سلام کاش زودتر میرفتی دکتر این سرما خوردگی ها تا نری دکتر خوب نمیشه من از وقتی سرما خوردم و رفتم دکتر قرصا رو مصرف کردم تا یه مدتی نتونستم اصلا بخوابم میدونی دلیلش چیه؟؟
دیگه مجبور شدم برم پیش متخصص الان نظم خوابم برگشته سرجاش
فرشته من وقتشو نداشتم...هرروز بیمارستان بودم...اونجا هم یکی دوبار رفتم برم پیش پزشک عمومی دیدم خیلی شلوغه..حال تو صف وایسادن نداشتم
من وقتی مریض میشم خیلی بی قرار میشم...کلا شب ها نمی خوابم...در نتیجه یکم که بهتر میشم همش خوابم
جمعه 19 مهر 1392 12:34 ب.ظ
سلامممم.شکسته نفسی میکنین خانوم دکتر ای بابا....منم همینجوری بودم یه ماه طول کشید خیلی وحستناک بود هر چی امپول زدم مگه خوب میشد ...بالاخره همین هفته قبل خوب شد...امیدوارم ماله شما اینطوری نباشه...خب دیگه چه خبر؟خوبین که؟
فرشته سلااااام به به چه عجب از این طرفا
نه بابا...من هنوز دکتر نشدم که!!!!
مرسییی...هنوز خوب نشدم...ولی خیلی بهترم
جمعه 19 مهر 1392 12:08 ب.ظ
من با دکتر رفتن مشکلی ندارم ولی واسه خوردن داروها تنبلم ، عمرا تا اخر بخورم :)))
ایشالا زودتر خوب شی
فرشته منم مشکلی ندارم...منتها میگفتم خودش خوب میشه
مرسیی
پنجشنبه 18 مهر 1392 10:33 ب.ظ
سلام
سه تا آمپول = آبکش؟!
من چند سری سفتازیدیم داشتم (هر سری 20 تا)
دیگه با سرمم نمیزدیم
اذیت میشدم
امیدوارم خوب شده باشی
فرشته سلام
شما که این تزریقاتی های این جا را نمی شناسین...زدن لهم کردن
بمیرم...شما دیگه حقیقتا آبکش شدی
مرسی...
پنجشنبه 18 مهر 1392 07:54 ب.ظ
منم دیشب این حسو داشتم ... اما به نظرم عفونت نبود احساس میکنم به موادی که باش کار میکنم حساسیت دارم ... البته خودشونم گفتن خطرناکه ... حس میکردم یه چیزی راه گلومو بسته ... اما خب به کسی نمیگم که نگران نشه ... :|
فرشته وای پدرم در اومد...چنان آمپول هایی زدن که از زندگی ساقط شدم
نگار خیلی مراقب باش...حتما از ماسک استفاده کن...حتی شده دو تا روی هم!!!
پنجشنبه 18 مهر 1392 07:33 ب.ظ
سرم گیج ویج میره. نمیدونم چرا خوب نمیشم. فک کنم بدنم ضعیف شده. . با خودتم مهلبون باش خانم دکتلی
فرشته منم سرم گیج ویج میره...خودتو تقویت کن...خوب غذا بخور...مایعات هم به اندازه کافی بخور
چشم
پنجشنبه 18 مهر 1392 07:03 ب.ظ
ای بابا..
من که همون روز اول میرم دکترر الان ی هفته اس حال خوشی ندارم. سرگیجه و فشارمم پایین اومده بود که مجبور شدم دوباره برم دکتر سرم نوش جان کنم. اما هنوز بهبودی حاصل نشده..درس که هیچی زندگیم تعطیل شده
ایشالله زودی خوب بشی
فرشته خیلی کار خوبیه...من داداشمو روز اول که تب کرد بردم دکتر خودم اینقدر لفتش دادم که داغوونم کرد
ای وای چرا؟؟؟ایشالا که هرچه زودتر خوب بشی سوری جان
ممنون عزیزم
پنجشنبه 18 مهر 1392 05:05 ب.ظ
سلام
منم امروز سرما خوردم فعلن دکتر نمیرم چون اوضاعم هنوز حاد نشده ایشاله هر چی زودتر خوب میشی
ایشاله همیشه امن و امان باشه
فرشته سلام
خدا بد نده...ایشالا که زودی خوب بشی
مرسی عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




سلام
اینجایی که میبینید قبلا خالی بود...یعنی وبلاگ من هیچ توضیحی نداشت...
چون به نظرم برای کسی که میاد وب من هیچ توضیحی بهتر از این نیست که خودش مطالب را بخونه و با من و وبم آشنا بشه
الان هم که تصمیم گرفتم این قسمت چند خطی بنویسم فقط به این دلیله که بدونید من اینجا از زندگیم مینویسم...زندگی من هم مثل همه شما گاهی روزمره و عادی است جوری که فکر میکنی روزها از روی هم کپی پیست شدن و برعکس گاهی پر از هیجان...پر از استرس پر از فشار...
پس لطفا انتظار نداشته باشید که همه پست ها هیجان انگیز وجالب باشه...گاهی دلم میخواد از روزمره ترین اتفاقات زندگیم بنویسم...
و در اخر ممنون از اینکه لطف دارید و بهم سر میزنید;)

مدیر وبلاگ : فرشته
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :