تبلیغات
زندگی من
 
زندگی من
روزی برای بعضی آدم ها تنها یک خاطره خواهیم بود… تلاش کنیم که خاطره ای خوش باشیم!
سه شنبه 4 مهر 1396 :: فرشته
سلام

ببخشید بابت تاخیری که داشتم

یک و نیم ماهی نبودم ، ولی در تمام این مدت وبلاگهاتون را میخوندم ولی متاسفانه گوشی جدیدم صفحه ارسال پست میهن بلاگ را باز نمی کنه و من نمیتونم وبلاگمو آپ کنم و همینطور کامنت هام ارسال نمیشه، از هر 10 کامنت فقط یکی دوتاش ارسال شده بود

اما نتایج امتحان هم آمد

موقع اعلام نتایج من مشهد بودم واونجا نتیجه را دیدم،خیلی خاطره انگیز شد

تمام مدت قبل از اعلام نتایج استرس اینو داشتم که نکنه انتخاب دومم که مشهد بود قبول بشم، وای من نمیخواااام 4 ساااال توی این شهر بمونم

تا بلخره نتایج اعلام شد و من انتخاب اول قبول شدم و بلخررررره ر.ز.ی. د.نت شدم

خیلیییی حس خوبی بود

توی اتاق هتل بالا پایین میپریدم (اصلا حواسم به این نبود که هتله:))) همین که جیغ نزدم باید ارم تشکر کنند
 
خلاصه که برگشتیم و ثبت نام کردیم و کارگاه تواااانمند سازی رفتیم

و ار یک مهررر

باز آمد بوی ماه مدرررررسه

و همچون شکوفه هایی نورسیده همچین شیک و پیک و با روپوش نوووو رفتیم بیمارستان و معارفه و بخش

و تا امروز که درخدمتتون هستم خدا رو شکر که خیلی خوب بوده...بلخره سختی ها و دشواری هایی هم بوده و هنوووز من بعد سه روز نفهمیدم فاز بعضی سال بالاها چیه ولی خدا رو واقعاااا شکر میکنم بابت اینجایی که هستم ...برای رسیدن به اینجا یک سال عمرم رفت و کلییی استرس کشیدم و به راحتی به دست نیومده که با این چیزا خراب بشه

امروز اولیییین بااار پ . ر. و .ب سو. نو   دست گرفتم تا یکماه اجازه چنین کاری نداریم ولی یکی از سال بالاهای گل امروز توی سو.ن و پر . تا. بل اجازه داد من کار کنم

احساس کریستف کلمب گونه ای داشتم:))))
وقتی تونستم مقطع کلیه مریض را بیارم

و در آخر اینکه درسته که روز اول خیلی ترسیدیم و حتی کپ کردیم ولی من مطمئنم که میتونم و از پسش برمیام:)

پ ن: حدس رشته که کار سختی نیست...اسپیس های بین کلمات به این دلیله که توی سرچ نیاد

 پ ن: اولین کشیک سال 1 که عالی بوذ...از خستگی منهدم شدم ولی خیلییی چیز یاد گرفتم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 13 مرداد 1396 :: فرشته
هفته پیش چهارشنبه من نوبت دندانپرشکی داشتم و مثل همیشه رفتم و کار ترمیم دوتا دندون چهار پایینم انجام شد و خوشحال و خندان برگشتم خونه

از عصرچهارشنبه دستهام تا قسمت مچ دچارخارش شدید و مختصر قرمزی شد...من فکر کردم که خوب شاید توی کلینیک که دستام را شستم به مابع دستشویی حساسیت داشتم و خوب میشه...خارش ادامه داشت تا شب که دیدم واضحا تمام سطوح فلکسور بدنم قرمز شده و خارش شدید داره...و باتوچه به اینکه علایم حدود 6 ساعت بعد از دندانپزشکی اتفاق افتاد...یک مورد کامل واکنش اف.ز.ا.ی.ش ح.س.اسیت ت.أخیری بود...

شب تا صبح توی خواب به افتضاح ترین شکل ممکنه دست ها و گردنم میخاریدن به شکلی که خواب بودم ولی کاملا احساس میکردم و یک خوابِ مزخرفِ استندبای به یاد دوران اینترنی رفتم و صبح هم هول هول لباس پوشیدم رفتم سرکار

سرکار تاظهر همش حس میکردم دارم آتیش میگیرم و انگار که لباسهام آتیش گرفته باشن دااااغ بودم ولی فرصت نکردم توی آینه به خودم نگاه کنم...فقط پرستار درمانگاه یکبار اومد بهم گفت خانم دکتر حالتون خوبه...گفتم نه احساس میکنم دارم میسوزم چرا این کولر امروز کار نمی کنه؟؟؟گفت کار میکنه خانم دکتر...شما خیلی قرمز شدین!!!!

گفتم والا از دیروز عصر خارش شدید دست دارم و حالا کم کم همه بدنم خارش داره و دااغ ِ دااااغ شده...فکر کنم به یک چیزی حساسیت داشتم واکنش نشون دادم...حالا یکم دیگه تحمل میکنم اگه بهتر نشد هیدروکورتیزون میزنم

دیگه مریض اومد و به کل یادم رفت تاظهر شد و به خاطر اینکه ماشینم خراب بود و بدون ماشین رفته بودم، بابا اومدن دنبالم ...سرراه یک هیدروکورتیزون گرفتم و اومدم خونه که اگر دیدم بهتر نشدم برم تزریق کنم(ما پزشکا از اونجایی که عوارض داروها را میدونیم خیلی سخت زیر بار تزریق کورتون میریم...منم تا حد ممکن مقاومت کردم)

توی خونه وقتی رفتم جلوی آینه دیدم تمااااام صورتم یک تیکه قرمز شده . تمااااام تنم هم قرمز شده...

نشستم ناهار بخورم و بعد برم درمانگاه محلمون دارو را تزریق کنم دیدم نمیتونم بخورم حااالم خیلی انگار بده...احساس تنگی نفس هم داشت اضافه میشد و کم کم داره جدی میشه

لباس پوشیدم و با مامان رفتیم درمانگاه

100 میلی گرم هیدروکورتیزون را توی رگ زدم...فقط گرگرفتگیم یکم کم شد...دیدم فایده نداره کمه

علی رغم میل باطنیم 100 تای دیگه هیدروکورتیزون  هم زدم و دقیقا یکم بعد تزریق آمپول دوم تمااااام علایم برطرف شد...یک رانیتیدین هم زدم ولی کلرفنیرآمین را هرچقدر خانم دکتر درمانگاه که از دوستان بود گفت بزن گفتم نمیخوام:)))

من نیومدم ااینجا دکتر من فقط اومدم تزریقات:)))))

میخوام رانندگی کنم با کلرفنیرآمین خواب الود میشم

خلاصه که طبق اتفاق نظر دوستان به بیحسی دندونپزشکی حساسیت داشتم...جالب بود که من تقریبا تمام دندان هام ترمیم شده و تاحالا چنین اتفاقی نیوفتاده بود برام ولی بعد هم زنگ زدم کلینیک دندونپزشکی که بپرسم نوع ماده بیحسی چی بوده که برای دفعات بعد بدونم...کسی جواب درست حسابی بهم نداد

و در اخر آمپــــول خــــر است!

حاضرم هزارتا تزریق توی رگ داشته باشم ولی تزریق عضلانی نههههههه!!!!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 21 تیر 1396 :: فرشته
از اولین شیفت کاری بخوام بگم که بسیار سبک و خوب بود

ویزیت اول یکم استرس داشتم و هول شده بودم به خصوص که خانم باردار بود و باید حواسمو جمع میکردم داروهاش در دوران بارداری مشکلی نداشته باشن...و خدا رو شکر به خوبی از پسش براومدم

از این به بعد مریضا رو با شماره تعریف میکنم
1.اولین مریضم خانم باردار افغان بود با اسهال و استفراغ اومده بود...ازش پرسیدم چندسالته؟گفت نمیدونم،گفتم ماه چند بارداریته؟گفت نمیدونم(واقعا چه توقعی داشتم)...ظاهرش میخورد 15_14سالش باشه:\

2.خانم سالمندی اومدن درمانگاه به پذیرش گفتن إ من یادم رفته کیف پولمو بیارم، قبول دارین منو؟؟که بعد پول ویزیت را بیارم؟؟؟پذیرشمون هم گفتن حاج خانم منم اینجا کارمندم،شما ندی باید از جیب خودم بذارم و نه نمیشه...خانمه گفتن خب پس من برم از پسرم که منو آورده پول بگیرم و بیام،نصفه پله ها را بالا رفت وبرگشت پایینو کیف پولشو رو کرد:)))) و پول ویزیت و داد،بعد اومد تو مطب به من میگفت خانم دکتر2_3تومن میدی به من پول دارومو بدم...همون موقع کیف پولش از دستش افتاد و پولهاش پخش شد کف درمانگاه)،منم گفتم پول داروتون زیاد نمیشه،نگران نباشین

3.پسرجوونی اومده بود اول شکایتش بدن درد بود،بعد کم کم گلو درد هم اضافه شد،بعد بیحالی...بعد همهههه اینا نسخه را دادم دستش همینجور به من لبخند میزنه..کلی مریض هم پشت در منتظرن...من هی میگم به سلامت،این هی لبخند ژکوند تحویل من میده...آخرسرگفتم آقای محترم تشریفتون را ببرین لطفا...میرین یا پذیرش را صدا بزنم؟؟؟

4.آقایی خانمشو با سردرد آورده بود...خانم میگرن داشت و سابقه آسم...من براش توضیح دادم که باتوجه به آسم شدیدت نمیتونم مسکن قوی بهت بدم،و فلان دارو و فلان دارو را برات نوشتم،خودتم تو خونه دیکلوفناک و ژلوفن و اینا نخور...آقای همراه برگشتن میگن خانم دکتر پریشب بردمش درمانگاه یک دکتر باتجربه ایم بودااا یک آمپول به خانم زد نفسش تنگ شد تا دم مرگ رفت...اما شما درسته جوونیو بچه ای و بهت نمیخوره چیزی بلد باشی...اما خوب بلدی و باسوادیا...آفرین

من واقعا نفهمیدم تعریف کرد یا توهین:)))




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 17 تیر 1396 :: فرشته
هفته پیش چنین موقعی مردد بودم که برای گرفتن کارت ن ظ ام پزشکی برم تهران یا از همین جا اقدام کنم؟!که نهایتا ساعت7_8شب تصمیم گرفتم برم تهران و بلیط رزرو و بعد خریداری کردم.

صبح ساعت7 تهران بودیم و با تاکسی خودمون را به ن ظ ا م پز ش کی کشور رسوندیم.همین که رسیدیم یکی از همکلاسی ها که باهم دفاع کرده بودیم هم اونجا بودن و بعداز یکربع هم یک نفر دیگه از بچه هایی که باهم دفاع کردیم اومد،خیلی جالب بود از ما چهارنفری که توی یک جلسه دفاع کرده بودیم،3نفرمون بدون اطلاع قبلی همزمان باهم رفته بودیم تهران برای کارت ن ظ ا م پزشکی...خلاصه که 3نفری به سرعت فرمهارو پر کردیم و هزینه واریز کردیم و ساعت8:42 دقیقه صبح کارت نظام پزشکی من صادر شد!!!!یعنی معدود جاهایی بود که کارها به سرعت انجام شد!

و من ساعت 9/5 دارای نظام پزشکی در حال برگشتن از تهران بودم:)

الان دیگه من دکتر حسابی شدم...و جویای کار

دیروز هم اولین شیفتم را دادم...که بسیار خنده دار و ساده بود.

توی پستهای بعدی از مریضهای شیفتهام تعریف میکنم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 31 خرداد 1396 :: فرشته
سلام

دفاع کردم و تمااااام

مختصر و مفید

اما خوب نیومدم بعد از 15 روز مختصر و مفید بگم و برم

نهههه

حالا  مفصل توضیح میدم

بلخره روز 13 خرداد ماه من مقاله منحوس پایاننامه ام را برای مجله دانشکده خودمون فرستادم و منتظر یک روز کااااارررری شدم تا عنوان مقاله ام تایید شه...مملکت گل و بلبلمون هم که قربونش برم سال به دوازده ماه تعطیییییل...هیچی دیگه بیخیاااال نشستم تا مجله جواب بفرسته برام

از اون جایی که گروهی که باهاش پایاننامه برداشتم نوبت دفاع 26 تیرماه بهم داده بود من هم هییییچ عجله ای نداشتم و خیلی شیک و مجلسی طور نشسته بودم توی خونه تااااا ببینم کی مجله جواب میده و مراحل بررسی مقاله ام شروع میشه

همچین تو خونه استراحت می کردم که نمییییدوووونییییید....بدون استرس...بی خیااال...و از همه مهمتر بیکااااار

تا اینکه صبح چهارشنبه 17 خرداد ماه از دفترگروه تماس گرفتند که یک نوبت دفاع پایاننامه برای دوشنبه 22 خرداد خالی شده و طرف انصراف داده و پذیرش مقاله اش حاضر نشده و این صحبتا میخوای بیای دفاع کنی؟!

ایییینقدرررر خوشحال شدم که انگار لاتری بردم...در این حد!!!(اینو کسی درک میکنه که فارغ التحصیلیشو عقب میندازه و مجبور میشه درس رشد جمعیت را امتحان بده...یک روز زودتر فارغ التحصیل بشی هم یک روزه)

گفتم من قطعا میام دفاع میکنم...من این نوبت دفاع را میخوام به کس دیگه ای ندید...حالا از پشت تلفن از منشی گروه اصرااار که شما که مقالتو هنوز پذیرش نگرفتی؟؟؟ از من اصررررااااار  که تا دوشنبه 22 ام میگیرم

خلاصه که متقاعدش کردم که این شانسو از من نگیره(بماند که اول خودم هم امیدی نداشتم به اکسپت گرفتن و بیشتر به این فک میکردم خب من هم نرفتم برای دفاع دوستم که همه چیزش اماده است میره و نباید این فرصت و نوبت دفاع را از دست داد)

نهایتا ظهر روز چهارشنبه بود و من دستم به هیچ جایی بند نبود...فقط تلفنی با کلی اصرار پرسیدم که کارشناس مقاله ام کدوم یکی از اساتیدمون هستند و بعد از اون استاد راهنمام باهاشون تماس گرفتن که لطف کنند و هرچه زودتر مقاله منو کارشناسی کنند...ایشون هم دستشون درد نکنه تاشب جواب دادند ولی چه جوااابی!!!!
یک ایرادایی گرفته بودن که هرکسی میشنید یک دل سیییر میخندید بهم...شد اول بدبختی...با هر مصیبتی بود ایراداتو برطرف کردمو مجددا ارسال کردم و نهایتا از صبح شنبه رفتم بس نشستم دفترمجله تا بلخره صبح یکشنبه پذیرش مقالمو گرفتم و مجوز دفاع گرفتم

و در آخر دوشنبه ظهر دفاع کردم...

چه دفااااعیییی....هییییچ ایرادی ازم نگرفتند

3یا 4 تا 20 گرفتم...چندتا 19 و 19/5  و یک 18


اون استادی که 18 داده بود خیلی ناجوانمردی کرده بود...واقعا نمی بخشمش

به تلافی نمره ای که استاد من به کارورز ایشون دادن به من 18 دادن(در حالی که کارورزی که این استاد، استاد راهنماش بودن، تمااااام پایاننامه اش را دیگران براش انجام داده بودن...بعد کل مقاله به جای اسم داروی اصلی اشتباها اسم یک داروی دیگه آورده بود، یعنی ساده ترین سوالات را هم نمی دونست و نمی تونست جواب بده چون ایشون خودشون نه واقعا کارو انجام داده بودن و نه حتی خودش مقاله را نوشته بود...نه فک کنم یکبار خونده بود...کلا درجریان نبود...خوب استاد من هم بهش 18 داد...)

نمی دونم چجوری بود که این استاد به کارورز خودش 20 داده بود که خب طبیعیه، استاد راهنماشه...و بعد به بقیه ما 18 داده بود!!!!!واقعا انصاف نبود...نمره اش مهم نیست، ولی آدم دلش به حال زحمتی که کشیده می سوزه...من که هزااارتا بدبختی کشیدم تا دیتاهام جمع شد، بعد مقاله نوشتنم که سطر به سطرشو خودم نوشتم!!!!نمی دونم چی بگم...

امروز کارت دانشجوییم را تحویل دادم و پرونده پرشکی عمومی بسته شد...یکی دو هفته دیگه شماره نظام پزشکی هم بگیرم میشم دکتر حسااااابی:)))))




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 15 خرداد 1396 :: فرشته
همیشه از دوران انتخاب متنفرم...از اینکه بخوام انتخاب کنم...انتخاب بسیار مهم....انتخابی به اندازه تمام عمر...به اندازه سرنوشت و آینده خودم و نسلهای بعدم

انتخاب رشته دستیاری مزخرفترین کاریه که باید انجام بدم...و وااااقعا نمیدونم به چه رشته ای علاقه دارم...میدونم از زنان و اطفال متنفرررم

میدونم کشیک سنگین داغونم میکنه...اما 

همه این ها رو بذارین ی طرف باید به آینده،بازار کار،درآمد و کلی چیزای دیگه توجه کنم

خوب من تنهایی چجوری چنین تصمیمی بگیرم....کاش یکی بود که مجبورم میکرد یک رشته ای را بزنم بعد هم اگه بد بود و اذیت شدم،میگفتم هممممشششش تقصیر توعه

ولی نیست و اختیارتام با خودِ خودمه

حقیقتش بین دوتا رشته موندم

ط ب فی زی کی...یکی از مزایاش ویزیت مریض و مطب داریه و سبک بودن ر ز ید نتیش و دنیای وسیعی که داره و اینکه رشته جدیدیه و خیلی دانشگاها نداره و...معایبشم اینه که دقیقا جدیده،جانیوفتاده،تهدید فی زیو ترا پی همیشه هست،و مهمترین اینکه اصفهان کیفیت خوبی نداره و تهران بهترینه و من ترجیحم اینه که پیش خانواده باشم

رشته بعدی ر.ا.دیو لو ژی  ه....که خب همه میدونن چقد لوکسه و چقدخوبه و همه باهاش ارتباط دارن و اینا...از طرف دیگه رشته ایه که جوابشو پس داده،و از نظرکارودرآمد مطمئنه...و کیفیت آموزش اصفهان عالیه ولی دوتا عیب داره یکی اینکه سال یکش واقعا سنگینه10تا کشیک توی هرماه و بعدشم تمام4سال رزیدنتیش باید بسیار بسیار درس بخونی

راستی یادم رفت بگم که ط.ب فی.زیک.ی3ساله است!

حالا شما جای من بودین کدومو انتخاب میکردین؟؟؟!!!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 7 خرداد 1396 :: فرشته
نمیدونم تا حالا شده تو زندگیتون از دست یک نفر اینقدر عصبانی و پرحرص شده باشید که دلتون بخواد از راه دور یک ضربه هوک راست و چپ حواله اش کنید(هوک:ضربه مشت توی بوکسه) 

الان من دلم چنین چیزی میخواد

دوهفته است که من مقاله معروف پایانناممو برای استاد ایمیل میکنم ایشون بعد از4_5روز منت برسرما میذارن و بررسی میکنن و بعد باااز برمیگردونن

دفعه قبل5تا کامنت گذاشتن و برگردوندند،من هم 5تا اشکالش را برطرف کردم،و مجددا ارسال کردم،حالا اینبار با13تاااا کامنت برگردوندند....یعنی دلم میخواد بزنمش....یک ایرادایی گرفته که من وااااقعا نمیدونم اینا اصلا چی میگه؟!حالا باید چیکارش کرد!!!یعنی ایراد بنی اسراییلی هست میگفتن مادربزرگا،من تاااازه دارم باش آشنا میشم!!!!

و میتونم بگم داره کاری میکنه که من اینبار بفرستم برای مجله بدوووون تایید استاد.. خود استاد میدونه که چنین کاری میکنم:\

و درنپایت از هرچی پایاننامه و مقاله و تزه متنفررررررم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 4 خرداد 1396 :: فرشته
بلخره اون روز فرا رسید

امروز همون روزیه که من باید حساااادت می کردم

اما نکردم....هرچقدر گشتم حسادت نبود در وجودم...حس خوووشحاااالی عمیییق و از ته دل بود، آرزوی قلبیم خوشبختیشونه...و البته یکم ناراحتی بود که بد کرد با من...اما مهم نیست...گذشت

واقعا واقعا....از اعمااااق قلبم دعا میکنم که خوشبخت و سعادتمند بشن،همیشه کنار هم دلشون شاااد و لبشون خندون باشه....

پ ن:قضیه اینه که دوست4ساله من اواخر اینترنی به من گفتن تو به ازدواج و رزیدنتی من حسااادت میکنی و من بعد اینترنی میخوام اصلا شمارمو عوض کنم و ارتباطمو باهاتون قطع کنم

خب باید بگم این جملات درجواب این بود که من گفتم بترکی یکمااااه تمام،توی داخلی سرویس آف بودی با1مریض،درحالی که خوب هیچ کس چنین حقی نداشت،جز تو که نماینده ای برا خودت این حقوگذاشتی...

نهایت اینکه اونموقع که نه رزیدنتیی داده بودیم و نه شوهر خبری بود

اما الان هیییچ حس حسادتی ندارم

بخواد یا نخواد چهارسال دوستم بوده...دوستش داشتم و حتی الان هم دارم ولی به خاطرخودش ارتباطمو قطع کردم...که با آرامش زندگی کنه...که با آرامش زندگی کنم...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 :: فرشته
اول از همه پیروزی دلچسب در انتخابات را تبریک می
گم،به امیدفردایی بهتر

هروقت من چند وقت اینجا پیدام نمیشه،یعنی یا اییینقدر خبری نیست که نمیدونم بیام چی بگم
یا اینقد خبره و شلوغیه دور و برم که بینش گم شدم!

مقاله پایاننامه را که قبلا شرحش رفت باهزااار بدبختی نوشتم و برای استاد راهنما جان ارسال کردم،که درصورت تایید برای مجله ارسال کنم(قانون دانشکده ما اینه که بایدپایاننامه به صورت مقاله دریک مجله از نظرخودش معتبر چاپ بشه وشما با اکسپت گرفتن میتونین دفاع کنین)
در نوشتن مقاله من هزار وسواس به خرج دادم که استاد ریزبین و نکته سنجم ایراد خاصی نتونن بگیرن،از طرف دیگه مجله سقف کلمات برای بخشهای مختلف داره که من با چه سختی تونستم کلمات مقالمو تا حد مجاز کم کنم.
در نهایت دیشب بعد از سه روز استاد جان مقالمو برگردوندن با5کامنت(یعنی من درحددکتر روحانی احساس پیروزی میکردم!!!)فقط5کامنت،که یکیش این بود که رفرنس بزن برای پاراگرافهای مقدمت،یکی از ایرادهاش واقعا وارد بود و بقیه این بود که بیشتر و باجزییات بیشتر و واضح توضیح بده!!!!!

من هم تلفنمو برداشتم،ساعت9/5شب با استاد تماس گرفتم که استاااااد،کجاشو دیگه باجزییات تر بگم،استاد سقف کلمه داره،دست من بسته است و ایشون درکمااال خونسردی،نه خانم دکتر ساده تر بنویس!گفتم من ساده تر از اینکه مثلا سن بین دوتا گروه اختلاف معناداره و توی فلان گروه بیشتره بلد نیسم!گفتن ببین این نا مفهومه!!!!!!!!بنویس سن اختلاف سن معناداره و فلان گروه مسنتر هستن!!!!!

من:/
استاد:)

دلم میخواد سرمو بکوبم توی دیوار!!!!

+دوستم و نامزدش رفتن مشاوره تست شخصیت شناسی،بعد یکی از مواردش این بوده که گاهی وقتها دلم میخواد فحش بدم، بعد میگه فرشته یادتو افتادم،به نامزدمم گفتم:///(حالا من اوج چیزی که میگم بیشعور ِ خره)

اگه کاری ندارین من برم تو افق محو شم!!!

+الان احساس کسی را دارم که وسط مه دود ایستاده..داره میمیره ولی نمی میره:\




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 :: فرشته
وقتی سه ساعت تمام چشم میدوزی به صفحه لبتاپ و سه ساعت تمام تایپ می کنی و مقاله پایاننامتو تقریباا تموم میکنی وقتی دو تا جدول بزرگ با کلی عدد می کشی و همین که میای ستون آخر جدول آخر رو مرتب کنی...

نااااگهااااان


به طرز وحشتناکی از صفحه نرم افزار word  پرت میشی بیرون ...

هنوزم بعد نیم ساعت از گذشت این فاجعه نمی دونم چی شد که اینجوری شد؟؟؟

چرا سیو نکرده بودم...چرا قبل از سیو اینجوری شد:(((

یعنی همه زحمات سه ساعتم باد هوا شد

اینقدر هنگ کردم که نمی دونم باید دقیقا داد بزنم...جیغ بزنم...گریه کنم؟؟؟ نمی دونم...

البته که توااان هیچ کدوم از این کارا رو ندارم...سرم درد میکنه و بهترین کار اینه که فعلا بیخیال بشم و شب باز از نو شروع کنم!

کلی جمله قشنگ نوشته بودم و کلی تحلیل جذاب...فکر نمی کنم دفعه بعدی بتونم به این خوبی بنویسم...اگر سیو کرده بودم امروز عصر آماده ارسال برای استاد راهنما و فردا صبح مجله بود...اما دقیقا یک روز از برنامه عقب افتادم

اشکالی نداره...

فدای سرم

دوباره مینویسم...دوباره جدول میکشم...و دوباره...

تمومش میکنم

و تماااااام




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396 :: فرشته
یک بیماریی هم هست بین کسایی که امتحان د س ت یاری دادند به اسم دروغ نمره...یعنی همه نمرشونو بالای400میگن!!!

میترسم همینجور پیش بره من مجاز هم نشم:))))

پ ن:وای که چقدر قبل امتحان برنامه ریختم برای بعدش...که فلان کارو فلان کارو میکنم اما الان خسته تر از این حرفام:)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396 :: فرشته
سلام 

امتحان هم تموم شد و من الان با آسودگی خیال در خدمت شما هستم

حالم خوبه...نمیدونم استرس امتحان بود که به شکل بیماری دیشب بروز کرده بود یا الان که حالم خوبه اثرات مسکن هاییه که صبح خوردم:)

یک نکته جالبی که امروز دقت کردم این بود که خوب از نظر آدما متفاوته...

من وقتی از جلسه اومدم بیرون به نظر خودم خوب داده بودم.... دوستم به نکر خودش افتضاح داده بود و دخترخالم که نخونده بود هم به نظرش هیچی بلد نبوده....وقتی جوابهامون به سوالات را مقایسه میکنیم تفاوتمون حدود10_20سواله


ولی چرا اینقدر برداشتمون متفاوته؟!

به نظر من این برمیگرده به سطح توقع اون آدم،سطح آمادگیش و سطح رضایت اون آدم

من مثلا از داخلیش راضی بودم و جراحیش ب نظرم سخت بود یکم و در آخر30تا سوال نزده گذاشتم

اما مهم اینه که من راضی بودم

اون چیزایی که انتظار داشتم بلد باشم بلد بودم و در کل راضیم از خودم:)))




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396 :: فرشته
6ماه درس میخونی...یکم تنبلی میکنی...یکم خوش گذرونی میکنی ولی قید خیلی چیزا رو میزنی برای عالی شدن امتحانت...

همه اینها رو بذارید یک طرف

سرماخوردگی احتمالی و تب وبدن درد شب امتحانو بذارید یک طرف

یعنی چی میشه؟!

فکر همه چیو کرده بودم جز این...باید پذیرفت که یکسری چیزا از قدرت و کنترل من خارجه...

خدایا من نمیدونم فردا چی میشه فقط خودمو به تو میسپارم

پ ن:واقعا محتاج به دعا هستم

پ ن:من این دو هفته هیچ جا نرفتم از ترس اینکه مریض نشم:\





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 :: فرشته
یک وقتایی هم کلی حرررف مونده رو دلت و کلی فکر تو ذهنته

اما همینکه دست ب کیبورد میشی همش میپرن

در اوووج خانه نشینی پر از دغدغه ام...و خسته....خسته ی خسته


ی خسته به معنای واااقعی

امااا

مهم اینه که الان وقت استراحت نیست

یک هفته دیگه باید دوییید...سختی کشید...اینا همه جزو همون بخش نون و تره ی پزشکیه...من نمیدونم چرا نمیرسیم به نون و کره

و یک هفته دیگر هم باید زنده بمانیم،با هر جان کندنی باید بگذرانیم

پ ن:هفته آینده همین موقع من امتحان تخصص پزشکی داده و رهیده از بند دررررس میرسم خدمتتون:)))

البته اگر عمری بود و این گردن درد لعنتی دست از سرم برداشت

پ ن:برام دعا کنید.ممنونم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 17 فروردین 1396 :: فرشته
فروردین 96هم به نیمه رسید

هوا گرچه یکم سرده اما بسیار مطبوعه...اونقدر که من ِ گریزون از پارک را کشوند پارک... و چقدر دلچسب بود درس خوندن کنار رودخونه...گرچه اون خانومی که داشت آش رشته میپخت از بس رصدمون کرد حس کردم صور فلکیی چیزی هستیم و خبر نداشتیم...و واااقعا من نگران گردن ایشونم که خدایی نکرده بلایی سرش نیومده باشه

یعنی تماااام دوساعتی که ما نشسته بودیم لب آب درس میخوندیم با چرخشی حدود100درجه ایشون حرکات ما رو زیر نظر داشتن...یعنی در حد آنالیزور باشگاهای حرفه ای:)))))

این روزا فکر میکنم چقد خوب بود اگه ی دختر دیپلمه ای بودم که تو17_18سالگی ازدواج کرده بود و صبح تا شب غذا درست میکردم،شیرینی میپختم،کتاب میخوندم(نه کتاب درسی چندش)، کلاس زبان و هنر میرفتم و هزارو یک چیز دیگه ای که دوست داشتم و دارم که انجام بدم و نمیشه...خوب البته که خودم میدونم که شستشو و رفت و روب خونه و هزارو یک دغدغه ی دیگه داشتم ااونموقع...ولی تو فانتزیام دوست دارم بدبختی و فکر و استرس زندگی و درس و کار و امتحان نباشه...اختیار فانتزی هم ندارم؟!
پ ن1:یک مدت که آدم نباشه و ننویسه نوشتن سخت میشه

این روزا وبلاگ خانم دکتر گلسا رو شخم میزنم که خیلی حس خوبی بهم میده...خیلی خیلی زیاااد...کارها و سبک زندگیش را خیلی دوست دارم...کارهایی که منم انجام میدادم ولی خیلی وقته که ترکشون کردم...مهمترینش کتاب خوندن...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 17 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   


سلام
اینجایی که میبینید قبلا خالی بود...یعنی وبلاگ من هیچ توضیحی نداشت...
چون به نظرم برای کسی که میاد وب من هیچ توضیحی بهتر از این نیست که خودش مطالب را بخونه و با من و وبم آشنا بشه
الان هم که تصمیم گرفتم این قسمت چند خطی بنویسم فقط به این دلیله که بدونید من اینجا از زندگیم مینویسم...زندگی من هم مثل همه شما گاهی روزمره و عادی است جوری که فکر میکنی روزها از روی هم کپی پیست شدن و برعکس گاهی پر از هیجان...پر از استرس پر از فشار...
پس لطفا انتظار نداشته باشید که همه پست ها هیجان انگیز وجالب باشه...گاهی دلم میخواد از روزمره ترین اتفاقات زندگیم بنویسم...
و در اخر ممنون از اینکه لطف دارید و بهم سر میزنید;)

مدیر وبلاگ : فرشته
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :